روایت‌های کرونایی دانشجویان

دانشجوی عزیز سلام

لطفاً در ابتدای روایت خود، رشته و محل تحصیل خود را و بطورکلی مشخصاتی که می‌تواند گویای ویژگی‌های انضمامی روایت شما باشد ذکر کنید.

خواهشمند است در روایت خود، قالب جستار یا داستان را بدون پرداختن به زمینه‌های تخیلی با مواردی چون ۱- موضوع روایت ۲- مواجهه شما با مشکل ۳- واکنشی که شما یا دوستانتان در مواجهه با آن مشکل داشته‌اید ۴- بازخورد دیگران به مشکل شما و ۵- راه حل پیشنهادی‌تان انتخاب کنید. لازم است محور این روایت، «میدان دانشگاه» باشد و میدان‌های دیگر اعم از خانواده یا محیط کار یا غیره – در صورت وجود- در نسبت با این میدان اصلی در روایت شما دیده شود.

 

 

  • روایت سیما غریبی دانشجوی زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه شیراز / دریافت   
  • روایت احسان درستکار، پژوهشگر دکتری شهرسازی دانشگاه گیلان /  دریافت     
  • روایت محمد‌رضا زرگران خوزانی – دانشجوی دکتری اگروتکنولوژی دانشگاه خوزستان / دریافت
  • شعر محمد‌رضا زرگران خوزانی – دانشجوی دکتری اگروتکنولوژی دانشگاه خوزستان / دریافت
  • روایت الناز طباطبائی دانشجو معلم دانشگاه فرھنگیان_پردیس الزھرا(س) تبریز / دریافت
  • روایت حسین یزدی / دریافت
  • روایت شکوفه ماسوری کارشناسی ارشد کارگردانی / دریافت
  • روایت افسانه رضایی / دریافت
  • روایت مهتا مهدی‌زاده کارشناسی ارشد انسان‌شناسی دانشگاه تهران / دریافت

 

دسته بندی: گفت‌و گو

نوشتن دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاه ها

  1. somayeh

    سمیه ماحوزی
    آنچه می‌گویم از زبان معلمی است از همین دیار. معلمی که دانش‌آموزانش را برای ایران فردا تربیت می‌کند. معلمی که آرزویش بالیدن دانش آموزانش است.
    بهمن ماه سال ۱۳۹۹ بود که زمزمه بیماریی به نام کرونا که منشاء آن از کشور چین با شیوع حداکثری و سپس در گوشه و کنار دنیا با عامل ویروسی بسیار خطرناک با سرعت انتقال بالا شنیده شد. سپس در اواخر بهمن تعداد اندک نیز در ایران گزارش شد .
    ابتدا تصور نمی شد که این ویروس آنقدر سریع و ابتداً بدون علامت از فرد آلوده به سالم منتقل شود .بعد از اندک زمانی گسترش و فراوانی آن در کشور هم زیاد شد.
    همه ی جامعه در هر رده اجتماعی به نوعی درگیرمسائل مربوط به بیماری کرونا شده بودند و با آن دست و پنجه نرم می کردند.
    بنابراین آموزش و پرورش هم از این قاعده مستثنی نبود زیرا با دانش آموزان در رده های سنی متفاوت سروکار دارد.
    بعد از آن وزارت بهداشت و مسؤلین تصمیم گرفتند که برای مدت محدودی مدارس و آموزشگاه های عالی تعطیل شوند زیرا تعداد دانش آموزان و دانشجویان در هر واحد کلاسی بالا بوده و امکان رعایت فاصله گذاری نسبت به واحد سطح نبود تا اینکه شاید این ویروس را کنترل کنند و باید روزانه شاهد آمار بسیار از تعداد مبتلایان و مرگ و میر ناشی از ویروس منحوس کرونا در بین آنها می بودیم.
    بنابراین هفته ها شاهد تمدید تعطیلی مدارس و عدم حضور معلم و دانش آموز در فضای مدارس بودیم.آموزگاران هم برای به سرانجام رساندن آموزش خود در سال تحصیلی به آموزش مجازی روی آورده و از آن طریق با دانش آموزبرای انجام تکالیف و پاسخگویی به سوالات آنان بودند.
    مسئولین به منظور آموزش بهتر به راه اندازی شبکه مجازی داخلی شاد در سال تحصیلی ۹۹ – ۹۸ اقدام نمودند که تجربه موفقی درآموزش و پرورش بود . این نحو آموزش باز هم تا زمان استقرار و گسترش شبکه شاد بدلیل نو بودن مشکلات فراوانی داشت .
    استفاده از پیام رسان داخلی و خارجی با مسائلی روبرو بود که کار تدریس و آموزش را سخت و معلم و دانش آموزان و خانواده ها را سردرگم می کرد.
    – یکی از این مشکلات در مقطع ابتدایی مربوط به پایه ی اول است که اساسی ترین و در واقع سنگ بنای تحصیل در پایه های بالاتر هر دانش آموز محسوب می شود و محصل باید ارتباط مستقیم و چهره به چهره با معلم و همکلاسی‌هایش داشته باشد. در واقع باید ابتدائاً ارتباط عاطفی با آموزگار صورت بگیرد تا بتواند در مراحل بعد با نوشتن و خواندن آشنا شود و آنچه که مربوط به مفاهیم مهارت های زندگی و ارتباط با هم سالان و زندگی مطلوب است را بیاموزد. این مهم درواقع نه تنها رکنی اساسی برای تحصیل در کلاس اول ابتدایی بلکه مبنایی برای کل فرایند آموزش- از مدرسه تا دانشگاه- و کل فرایند زندگی است چیزی که تجربه من در این یکسال و لااقل در محدوده کاری خود من عملاَ وجود ندارد. هرگاه از این منظر به آینده این کودکان می‌نگرم تصویرهایی تار از آینده را پیش‌روی خودم می‌یابم که نمی‌دانم آیا روزی محو خواهند شد یا خیر؟
    مورد دیگر اینکه برای ارتقاء توانمندسازی معلمان و آموزش آنها در فضای جدید وب بیش از ابزارها، نیازمند فرهنگی ویژه هستیم. زیرساختهای یادگیری الکترونیکی سخت افزاری و نرم افزاری برای استفاده مدیران و معلمان مدارس برای تعامل با یکدیگر و طرح مشکلات آموزشی و ایده های ناب و نو برای مواجهه با شرایط موجود، اگر هم کافی بوده باشد که نیست، تا کنون در حد ابزار بوده است و نه یک حیات فرهنگی و اجتماعی متفاوت با حیات فرهنگی و اجتماعی ما در فضای تعاملات حضوری و تدریس‌ها و آموزش‌های چرهره به چهره. این نکته‌ای است که حقیقتاً رنج‌اور است. البته شاید جای گلایه‌ای چندان نباشد اما در هر صورت در کشوری که تا همین چندی پیش، فضای وب و سایبری به مثابه فضای تهدیدآمیز و مجازی- در مقابل واقعی- خطاب می‌شد، ورود با این گستره و سرعت در فضای وب آن‌هم برای آموزش با حداقل تجربه‌های موفق پیشین، مستلزم تحمل و تأمل است. اما گویا چاره‌ای نیست. باید خیلی سریع شکاف‌ها را ترمیم کرد و برای این فقدان چاره‌ای اندیشید.
    برای این کار شاید لازم است متناسب با سن رشد کودکان و دانش آموزان و دانشجویان، سواد رسانه ای خاصی آموزش داده شود. به خصوص برای تدریس پایه اول ابتدایی الگو یا الگوهایی تعریف گردد تا معلم و دانش آموز و والدین بدانند چکار می‌کنند و کجا ایستاده‌اند.
    فقدان زیرساخت‌های لازم در عرصه آموزش، به خصوص آموزش ابتدایی، در وضعیت فعلی تدریس در این مقطع را فرسایشی کرده است. آموزش برای معلمان ابتدایی آسان نیست آن‌ها باید تمام وقت خود را صرف تهیه محتوای آموزشی و علمی کنند و بعد از تدریس هم باید تکالیف دانش آموز را بررسی کنند و ساعتی خارج از ساعات تدریس هم باید پاسخگوی سوالات و اشکالات آنها باشند و در واقع تمام وقت در خدمت دانش آموزان و بعضاً والدین آن‌ها باشند. مشکلاتی مانند قطعی و کندی اینترنت که هم آموزگار و دانش آموز را رنج می‌دهد نیز قوزی است باتر از قوز دیگر.
    اگر آموزش و پرورش مانند بعضی از مراکز آموزش عمومی و عالی معتبر دنیا برنامه‌ی نرم افزاری جامعی را تهیه می کرد و در اختیار معلمین قرار می‌داد تا آموزش به صورت تصویری و با قابلیت‌های فراوان انجام گیرد و هر زمان که نیاز بود، پرسش‌ها و نیازهای دانش‌آموز به انحاء متعدد پاسخ داده می‌شد، و یا اگرسوال و مشکلی در درس ایجاد می‌شد معلم می‌توانست به کمک شبکه جامعی از ابزارها و محتواهای تولید شده مشکل مزبور را حل می‌کرد و طرفین می‌دانستند چگونه با هم ارتباط برقرار کند و چگونه مهارت‌ها و دانش‌ها را مبادله کنند، آنگاه می‌توانستیم یک کلاس مجازی موفق داشته باشیم و دانش آموز و معلم با تمرکز و دقت و لذت بیشتری در ساعات تحصیل حاضر می‌شدند. در این صورت، آموزش نه موقعیتی فرسایشی بلکه موقعیتی لذت‌بخش می‌بود و به‌مثابه امری عادی و روزمره جلوه می‌کرد. در وضعیت فعلی، همه در وضعیت ایثارند؛ معلم، دانش آموز و والدین.
    در کنار مسائل فوق باید از آموزش خاص کودکان مدارس استثنایی با معلولیت جسمانی هم گفت. آن‌ها نیازمند آموزشی متفاوت‌اند.
    از دیگر مسائل آموزش سایبری در فضای وب، رایگان نبودن یا کافی نبودن بسته‌های اینترنتی رایگان است. این حجم از تدریس و آموزش با امکان دانلود و آپلود محتواهای مجازی، نیازمند حجم بالایی از اینترنت است؛ خواه برای معلم و خواه برای دانش آموز. باید چاره‌ای اندیشیده شود.
    شاید در زمانه اخیر، هیچ‌گاه والدین ارزش معلمان در نگهداری کودکانشان را به فراست درنیافته بودند. با اینحال هنوز هستند والدینی که شرایط عمومی کشور را نادیده می‌گیرند و چنان شکوه می‌کنند که گویی تنها مشکل موجود، فلان مشکل خاص کودک آن‌ها است. نقدهای گاه و بی‌گاه آن‌ها در روحیه ی معلم تأثیرگذاشته و در عملکرد نهایی وی اثری منفی می‌گذارد.
    شنیدن اخبار ناراحت کننده‌ای چون استفاده دو یا چند کودک و محصل از یک گوشی یا تبلتی عقب افتاده و قدیمی در جای جای این سرزمین به اندازه کافی ناراحت کننده هست. تاریخ این دردها و زخم‌ها را فراموش نخواهد کرد. چه بسیار خانواده‌هایی که به دلیل مشکلات مالی قادر به تهیه گوشی هوشمند جدید نبوده و فرزندشان متأسفانه از آموزش بازمانده‌اند.
    یا دانش آموزان مناطق عشایری و روستایی که دسترسی به اینترنت نداشته و یا با مفهوم و واقعیت گوشی هوشمند بیگانه‌اند. کاش راه حلی برای این مشکل در نظر گرفته می‌شد و یا خیریه‌ای برای امانت دادن گوشی هوشمند راه می‌افتاد.
    مشکلاتی که درآموزش حضوری است مانند :
    نحوه تغذیه ی دانش آموزان در مدارس
    بودجه مدارس در تهیه ی مواد شوینده و ضدعفونی کننده
    چگونگی ضدعفونی کردن مدارس و تعداد دفعات آن به لحاظ مؤثر بودن در امحاء ویروس
    رعایت فاصله فیزیکی مناسب بین دانش آموزان بخصوص در سنین دبستان امکان پذیر نیست
    رفت وآمد دانش آموز به مدارس چه با سرویس و چه توسط خانواده آنها و ایجاد ازدحام و خطر انتقال سریع بیماری خود مشکلاتی دیگر و بزرگتر است که در این یک سال دیدیم و تجربه کردیم.
    عدم استفاده صحیح از ماسک بدلیل اینکه از حوصله دانش آموز خارج بوده یا اینکه مرتباً با دست های آلوده دست به ماسک زده و آلودگی به دهان و صورت منتقل می شود نیز از جمله همان‌ها است. عدم ضدعفونی و شستشوی مرتب دست‌ها توسط دانش آموزان به موضوعی برای ناراحتی میان مدیران و دانش آموزان تبدیل شده است.
    آنچه گفتم راه سختی است که تا کنون پیموده شده و هنوز هم دورنمایی برای پایان آن متصور نیست. نمی دانم در این میانه بلا چه می‌شود و این نسل محنت دیده در پایان چگونه سر به سلامت بدر می‌برد. امیدوارم پایان این شب سیه سپید باشد.
    دی ماه ۱۳۹۹
    بوشهر

    پاسخ دادن
  2. شبنم چاوشی

    سلام به همه بزرگواران

    من دانشجوی دکتری محیط زیست گرایش تنوع زیستی هستم. وقتی که در سال ۹۸ زمزمه شیوع بیماری کرونا در چین آغاز شد من حتی تصورش را هم نمیکردم این بیماری کل دنیا را درگیر کند و همه کارها را از جمله تحقیقات علمی را تحت تاثیر خود قرار دهد. پایان نامه من در مورد حضور پرندگان مهاجر در شمال و جنوب کشور است که در دی ماه ۹۸ عنوان آن تصویب گردید و در بهمن ماه من برای تهیه نمونه به استان مازندران رفتم. بعد از برگشتن از آنجا در حال تدارک سفر به دو استان دیگر شمالی و استانهای جنوبی کشور بودم که وجود ویروس کرونا درایران تایید شد و قرنطینه شروع شد و من نتوانستم برای نمونه گیری به استانهای مربوطه سفر کنم. و چون این پرندگان از اواخر اسفند تا اردیبهشت ماه از ایران خارج می شوند تهیه نمونه به پاییز ۹۹ موکول شد که متاسفانه سایه شوم این ویروس همچنان بر کشور و مردم سایه انداخته بود و من باز هم موفق به تهیه نمونه نشدم. با وجود اینکه به استانهای مربوطه سپرده بودم که نمونه برای من تهیه کنند ولی به علت شیوه آنفولانزای پرندگان متاسفانه این امر تا کنون محقق نگردیده است در حالیکه من شهریه دانشگاه را باید پرداخت کنم و این پرندگان زیبا از اواخر اسفند دوباره از ایران خارج می شوند. امیدوارم پزشکان ما بتوانند به زودی زود واکسن موثری برای این بیماری تهیه کنند و همه مردم به سلامت این بحران ناخواسته را سپری کنند. به امید آن روز

    پاسخ دادن
  3. نگار آگل

    زمانی که زمزمه شیوع بیماری هولناکی به نام کرونا در فضای مجازی و تلویزیون و کم کم از زبان مردم به گوش می‌رسید من دانش آموزی کنکوری بودم که رویاهای خاص خودش را داشت. رویاهایی که باعث شده بودند سخت کوشی من به حد اعلا برسد. تا قبل از شیوع ویروس مذکور همه چیز طبق روال عادی پیش می‌رفت. به عنوان دانش آموزی که هر روز به سد بزرگ کنکور نزدیک تر میشدم صبح ها تا ظهر اوقاتم در مدرسه سپری می‌شد و پس از آن تا شب مشغول مطالعه بودم. وقتی مدارس به دلیل جلوگیری از شیوع این بیماری بین دانش آموزان و معلمان تعطیل شد کار برای من بسیار طاقت فرسا شد من و همه دانش آموزانی که در این محله حساس به سر می‌بردیم به یک چیز بیش از هر چیز دیگر نیازمند بودیم و آن روحیه و امید بود. وقتی دیگر نتوانستیم به مدرسه برویم با معلمان خود ارتباط داشته باشیم و دوستانمان را ببینیم درس خواندن مشکل شد.افسردگی حائل بر زندگی منی شد ک صد البته هنوز در تلاش بودم اسفند سرد با آن حال و هوا سردتر و غیرقابل تحمل تر شد نقشه های مان برای برگزاری جشن پایان تحصیلی نقش بر آب شد و حتی نتوانستیم خداحافظی معقولی داشته باشیم زیرا همه چیز بسیار سریع اتفاق افتاد من اما همه انرژیم را پس از آن صرف مطالعه کردم اما همه شب هایم با گریه سپری می‌شد افسردگی شاید شایع ترین عارضه این بیماری در همه جهان باشد. انسان ها همان طور که همه میدانند به صورت اجتماعی زندگی میکنند زمانی که قرنطینه شدیم و دیگر نتوانستیم با هم در ارتباط باشیم فشار زندگی بر ما بیشتر و بیشتر چیره شد. آزمون های آزمایشی مجازی شد و از پشت گوشی و لب تاپ خود را آماده کنکور میکردم. کلاس های تست تعطیل شدند و همه چیز فقط و فقط به من٫کتاب هایم٫معلمانم که در این مسیر هدایتم میکردند و پدرو مادری بستگی داشت ک ناچار بدخلقی هایی که ناشی از خستگی بود تحمل میکردند. کم کم این بیماری جزئی از زندگیهامان شد و با آن خود کرده بودیم امتحانات نهایی دیرتر از هرسال برگزارشد و کنکور هم به تعویق افتاد. امتحانات را به سختی گذراندیم در هوای گرم تیرماه ماسک‌ها بلای جانمان میشدندو دستکش ها باعث میشد نتوانیم درست خودکار را در دست بگیریم همه فضای سالن امتحانات را مخلوطی از بوی ضدعفونی کننده ها پر کرده بود من اما همکلاسی ها و دوستانم را بعد از تقریبا ۴ماه می‌دیدم.کرونا ن ظاهرمان را اما انگار روحمان را دچار تغییرات عجیبی کرده بود.یک ماه امتحانات ب پایان رسید با تشکر از کادر مدارس برگزارکننده که همه تلاش خود را برای رعایت شیوه نامه ها به کار گرفتند تا کنکور چهل و چند روز مانده بود تمام طول روز را به درس خواندن می‌گذراندم و هر روز که می‌گذشت یک روز را از تقویم خط میزدمو قرار شده بود کنکور ها در چند روز برگزار شوندو سی ام مرداد روز موعود من بود.کرونا از نظر من هرچیز را ک نتوانست به اثبات برساند در اثبات این موضوع که کار معلمان تا چه پایه مشکل است توانا بود. مادرانی که مشغول آموزش به فرزندان خود در خانه شدند خوب این موضوع را درک کردند البته معلمان هم بسیار زحمت کشیدند و سعی کردندبا آموزش از طریق مجازی تا آن جا که می‌توانند کاستیهای به وجود آمده را جبران کنند. گه گاهی وقتی می‌شنیدم دانش آموزانی در وضعیت من به این بیماری دچار شده اند قلبم فشرده میشد زیرا وقتی دانش آموزی کنکوری هستی هر لحظه برایت ارزشمند میشود .خبرهایی در مورد اینکه کنکور قرار است باز هم به تعویق بیفتد ب گوش می‌رسید به نوعی بلاتکلیفی مشکلی بود اما در نهایت این گونه نشد آخرین روز را هم در تقویم خط زدم و صبح سی ام مرداد ماه از راه رسید و به شیوه برق و باد هم کنکوری ک بیش از دوسال درگیر آن بودم به پایان رسید استرس بچه ها از پشت ماسک ملحوظ نبود پنجره ها به عنوان تهویه عمل می‌کردند و کولر هم تحمل گرمی هوا را راحت‌تر میکرد کنکور در شرایط خاص آن روز به بهترین شکل ممکنش برگزار شده بود وقتی از سالن بیرون می آمدم باورم نمیشد که وقتی به خانه برمیگردم دیگر میتوانم استرس کنکور را از سرم بیرون کنم کرونا همچنان بود تقریبا نیمسالی بود که وجود داشت و دیگر عضوی از جوامع شده بود تلاش ها برای تولید واکسن ادامه داشت اما همچنان راه حل قطعی در میان نبود. ماه بعد زمانی که با استرس جواب کنکور را می‌گرفتم هم کرونا بود اما تنها چیزی که توانست کمی از اندوه درونی من کم کند جواب زحمتهایم بود که دریافت کرده بودم و حالا من دانشجوی آموزش زبان و ادبیات فارسی ورودی۹۹ هستم و کلاس هایم در نیمسال دوم شروع شده ده روزی از بهمن ماه باقی مانده و کرونا همچنان هست………

    پاسخ دادن
  4. سیما غریبی

    به نام خدا

    هنوز در زمستان به سر می بریم، بهمن ماه رو به پایان است و هنوز هم به سال ۱۴۰۰ نرسیدیم. هنوز در بوشهرم و نمی دانم در آن سالها هم بوشهر خواهم بود یا نه؟ البته کامل کامل هم بوشهر نیستم و بخشی از سرنوشتم در شیراز شهر راز جا مانده!هنوز درس و دانشگاهم هم به پایان نرسیده و دفاع نکرده ام و همچنان استرسش را دارم و گرچه کارها و دفاع حضوری بسیار پراسترسند اما حتی دورکاریها هم باز استرس خود را در ما به وجود می آورند. هر چند البته از حق نباید گذشت و همینجا باید بنویسم که هر درخواست یا پرسش آموزشی هم که داشته ام کارشناسان به خوبی پاسخگو بوده اند. خدا را شکر که آزمون جامع هم به خیر و خوشی انجام شد ، دادم ، رفت و به تاریخ پیوست که دست کم استرس این یکی را دیگر نداشته باشم! اصن(اصلا) یه وضعی به قول بعضیها!بله کرونا باعث شد چندین و چندین روز و ماه از دیدار شهر مورد علاقه ام محروم باشم چون به خاطر شرایط شبیه قرنطینه همان اوایل گسترش کرونا از خوابگاه زنگ زدند یا خودتان بیایید یایکی را بفرستید وسایلتان را تحویل اداره خوابگاهها بدهد و من و هم اتاقی تهرانیم هم چون برای هر دو سفر در این شرایط بسیار سخت بود سپردیم به دوستمان که برای کاری شیراز بود انجام دهد. هنوز هم می گویم خدا خیرش بدهد چرا که دغدغه خاطری شده بود برای ما مسافرت در آن اوضاع! فکرش را بکنید، اتوبوس و ترمینال به کنار، این همه ساعت ماسک و دستکش تازه بماند که معلوم نبود آن چند ساعت در اتوبوس همه شیوه نامه های بهداشتی –کیف کردید ننوشتم پروتوکلهای بهداشتی؟-رعایت بشود یا نه؟!راستی نوشتم ماسک و دستکش یادم امد به آن مجری با اخلاق که نوآوری جالبی داشت گفت ماسکش و بعدش که واکنشها را دید بسیار مودبانه سریع عذرخواهی کرد که به دل همه هم نشست! آفرین به ایشان!
    .شاید اینهایی که من الان دارم می نویسم هم بماند به یادگار از روزهایی که کرونا نه تنها کشور ما بلکه همه جهان را درگیر خودش کرده بود. البته هنوز نمی دانم یعنی آن روز در آینده که در حال خواندن اینها هستید و هستم دیگر کرونا هم مثل آنفلوانزای اسپانیایی، خوکی، مرغی و جنون گاوی درمانی برایش پیدا شده یا نه؟ شاید هم به قول دکتر گیو شریفی که پیش از محرم و صفر میهمان برنامه دور همی بود همیشه در هر دوره ای از گذشته تا الان یک سری جنگها وبیماریها بوده، الان هم هست و بعدها هم خواهد بود. خدا کند یک چیز دیگری پیدا نشده باشد آن روزها که از کرونا و این روزهای خودمان یاد بکنیم؟واقعا ترسش هنوز با من است چرا که فروردین پارسال یک سیل کاملا غیرمنتظره شیراز با آن “وضع بی مثالش” را در برگرفت و چقدر دست به دعا شدم که “خداوندا نگه دار از زوالش” و گرچه الحمد الله رب العالمین شیراز روی پای خودش ایستاد و یک بار دیگر ثابت کرد که بیخود “خال رح هفت کشور” نشده روستاها و شهرهای دیگری بودند که آسیبهای بسیاری دیده باشند. کم چیزی نبود چرا که بیش از۸۰ درصد کشور دچار سیل شد.نمی دانم ناشکری کردم یا به اندازه کافی بهوش نبودم وقتی شهر کوچک ما از چنین خطری جست که در زمانی کمتر از۱ سال بعدش دردی جهانگیر همچون کرونا امد. همان هم البته در شهر ما بوشهر تا یکی دو ماه اول چندان جدی نبود و در زمره شهرهای سفید دسته بندی می شدیم. این هم نمی دانم شاید چون باز ناشکری کردیم و قدر عافیت ندانستیم که در اندک زمانی که شاید هم چندان اندک نبوده یا بوده و ما نمی دانستیم رنگش به زرد و نارنجی و قرمز گرایید.گرچه یکی دو هفته ای نظر لطف خدا شامل حالمان شد و در زمهره شهرهای آبی رنگ قرار گرفتیم.اما یکی از شهرستانهای استانمان چندیست سیاهپوش شده برای انچه می گویند خودکشی کودک ۱۱ ساله برای اینکه گوشی هوشمند برای درس و مدرسه که دیگر به خاطر کرونا همه مجازی شده نداشته. هنوز تا این لحظه البته همه منتظرند بدانند پزشکی قانونی چه خواهد گفت. نمی دانم در آن سالها پس از دانستن اینکه بر آن کودک چه گذشته بوده چه احساسی خواهم شد هر چند تا این لحظه هیچ حدس و گمانی نتوانسته و نمی تواند از دردناک بودن این موضوع بکاهد.
    نیمسال اول که در آن روزهای بدون کرونای سالهای پیش دانشگاه شیراز پذیرفته شدم می بایست هفته اول کلاسها دقیقا سر ساعتی که کلاس داشتیم به مکانی که نمی دانستم کجاست ولی به هر حال میشد فهمید کجاست چون ادرسش را نوشته بودند می رفتیم تا پرسشنامه سلامت روان را به تنهایی پر کرده تحویل بدهیم. دیگران گویا رفتند ولی من نمی دانم چه احساسی درونم می گفت شاید زمانی دیگر بشود انجامش داد یا اصلا شاید بی خیالش شدند، به همین دلیل نیمسال اول گذشت و انجامش ندادم به امید همان روزی که شاید بیاید یا شاید هم نیاید. همین چند هفته پیش که چند ماه از خانه نشینی و ادامه برنامه های درسی از راه دور می گذرد دیدم در سامانه آموزشی پیام سلامت روان نشسته! تا همه را از اول تا آخر نخواندم و به چشمان خودم ندیدم باورم نشد که همه پرسشها و فرمها را میشد همینجا پر کرد و از همین سامانه فرستاد برایشان!!! خب اگر اینگونه میشد چرا همان نیمسال اول این کار را نکردند؟ البته خدایا توبه! معذرت می خواهم…غلط کردم…می دانم باید بیشتر قدردان باشم! نکند پارسال هم از این الطاف خداوندی نصیبم شده بوده و قدر ندانستم که این کرونا امد! اوه بله! سیل شیراز را که تقریبا از نزیدک نزدیک دیدم و حس کردم ولی چرا حواسم نبود صدها بار بگویم الحمداله رب العالمین که می توانست ۱۰۰ در صد کشور را هم بگیرد ولی نگرفته بود؟ بله دیگر..ناسپاسی همین است دیگر وآبی وقرمز هم که ندارد!
    و بله نزدیک بود برای پدر کرونا –البته اگر پدر و مادر داشته باشد اصلا…اوه بله..ببخشید نباید اصلا پیشاپیش داوری و قضاوت کرد-خدابیامرزی بفرستم که با همه بدیهایش برخی کارهای مرا کمک کرده حالا خواسته یا ناخواسته اگاهانه یا غیر اگاهانه که نرم و روان بدون در صف ایستادن انجام بشود.استاد راهنمایم یک ماه پیش از تشریف فرمایی جناب کرونا برنامه ریزی کرده بودند حتما ماهی یکی دو بار حضوری تکالیف داده شده را تحویل دهم و پرسش و پاسخ هم همه حضوری باید باشد.کرونا اما چه کرد؟ اول ما را وادار کرد خوابگاه را هنوز در نیمسال دوم به طور کامل وارد نشده تخلیه کنیم. سلف را هم به گونه ای مشابه توانست در روزهای قرنظینه تعطیل کند. رفت و امدهایی که باید هر ماه انجام میشد هم بدین ترتیب متوقف گردید! باورم نمیشد هیچ چیزی بتواند برنامه ای که استاد راهنما تعیین کرده را تغییر دهد ولی کرونا نشان داد از این کارها هم از او بر می آید.
    یادش به خیر..یک زمانی البته منظورم مطمئنا پیش از دوران کروناست،.تا فرصتی دست می داد و فصل گرما بود چه اینجا بودم یا چه شیراز حتما با بستنی سنتی شیرازی یا کُنارتخته از خودم پذیرایی می کردم و گاهی برای تنوع آب هویج هم به آن افزوده میشد! نمی دانم چند سال دیگر در آینده هنوز هم کسی آب هویج بستنی می خورد؟ اصلا در چند سال آینده هنوز آماده می کنند چنین چیزی یا همچنان به خاطر کرونا دیگر خبری از این خوراکیها به آن شکل نخواهد بود؟ اصلا همین تصویرش که الان آمد توی ذهنم حالی به حالی شدم که آخرین بار کی بود یکی خوردم؟ یادم نمی آید ولی هر چه بوده پیش از حضور کرونا بوده.واقعا یادم نمی اید کی بود.تنها نام آب هویج بستنی هم از این سالها و دوران آغازین کرونا اینجا به یادگار بماند شاید آن سالها به این یاداوری هم نیاز داشته باشیم.گرچه یادم نمی آید آخرین بار کی و کجا آب هویج بستنی خوردم اما این را یادم است که یک بار که باز پیش از کرونا بود در همین شهر خودمان سر ظهر که از دانشگاه محل کار پاره وقتم اینجا می خواستم برگردم خانه هوس آب هویج بستنی کردم که گفتند در حال تمیز کردن هستند و عصر باید بیایم. پس از آن نمی دانم پیش ازاین که برسم سر خیابان در همان پیاده رو برخورد با چه بود که با صورت نقش زمین شدم و به هر شکلی بود برایم تاکسی دربست گرفتند که برسم خانه. پایم تا ۲ ماه در گچ بود چون بدجور شکسته بود و این شد حکایت آب هویج بستنی نخورده و پای شکسته در تنها یک ماه پیش از اینکه هشدارهای مربوط به کرونا و اعلام هفتگی تعطیلی مدارس و دانشگاهها در شهر ما آغاز شود!
    گرچه از پیش از این دوران کرونا هم چندان به گوشت قرمز و سفید و غیره چندان وابسته نبودم ولی واقعا از وقتی قرنطینه و خانه نشینی و دور کاری و این چیزها شد زندگی روزمره دیگر هم وقت و هم انگیزه بیشتری پیدا کردم هم بیشتر درباره حبوبات و سبزیجات بدانم و هم خوراکیهای گیاهی بیشتری یاد بکیرم که واقعا از خوشمزگی دست کمی از خوراکیهای گوشتی ندارند.نمی توان کفت دقیقا به خاطر کرونا بوده چون پیش از آن و بدون آن هم قیمتها شده که روزانه بالا برود ولی به هر حال دست کم ان روزها این اندازه فرصت دست نمی داد آدم چهارتا چیز جدید هم یاد بگیرد. اصلا همین که باید به خاطر ایمنی کمتر از خانه بیرون برویم هم باعث شده بیشتر کارها را هم مجازی از همین خانه انجام بدهیم از اموزش گرفته تا خرید. نمی دانم در آن روزها و سالها در آینده هنوز خریدهای اینترنتی به همین شکل است یا دیگر انقدر همه چیز شده مجازی و اینترنتی که کسی دیگر تصویری از در صف نانوایی ایستادن مردم هم یادش نمی آید! اصلا خود نان…اصلا در آن سالها هنوز مردم هم نان می خورند و هم برنج؟ نمی دانم چرا حسی به من می گوید یکی یا حذف میشود یا کمرنگ..حالا اینکه کدام باشد را از الان اصلا نمی توانم حدس بزنم پس این هم بماند به یادگار که در این تاریخ و در این روزها و سالها مردم هنوز هر دو را در وعده های غذایی روزانه شان دارند.
    کرونا روی جشنها و مرسم عروسی و البته همزمان برر وی مراسم تدفین و عزاداری هم تاثیر خودش را گذاشت و برای پیروی از شیوه نامه های بهداشتی برگزاری مراسم دیگر همانند گذشته های نه چندان دور انجام نمیشود. در فامیل هم دو مراسم که برای یکیشان حتی از۱ ماه پیش از این مسائل سالن هم گرفته بودند بدون جشن قرآن بر سر عروس و داماد گرفتند که بروند سر خانه زندگیشان.آن دیگری هم که قرار است ان شاء الله ماه آینده به همین شکل زندگیشان را با هم آغاز کنند.نمی دانم در آینده که این نوشته را می خوانم چند فرزند خواهند داشت؟
    این نوشته را البته تا اینجایش را می خواهم به عنوان روایتی از خاطرات دانشجویی دوران کرونا برای شرکت در یک مسابقه دانشجویی دانشگاه شیراز بفرستم و گرچه خاطره خوشی از چند مسابقه ای که در این سالها در انها شرکت کرده ام ندارم اما با دیدن موضوعش واقعا دلم خواست در آن شرکت کنم. نمی دانم در آینده در آن سالها و روزها با چه دیدگاهی اینجا را خواهم خواند و اینکه آن روزها آیا کرونا هنوز با ما خواهد بود یا نه؟ این بار و اینجا هم البته ترجیح می دهم بگویم و بنویسم هر چه خدا بخواهد.

    سیما غریبی دانشجوی زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه شیراز از بوشهر دوشنبه ۲۷ بهمن ماه ۱۳۹۹

    پاسخ دادن
  5. فائزه رحیم زاده

    کاش میشد زودتر این روزو شب ها بگذرد
    سایه ی دلواپسی از روی دنیا بگذرد…
    دست ها پنهان و در حبس اند اینک بوسه ها
    تا مکراز خیر جان ما کرونا بگذرد…
    بر گلو راه نفس را بسته دست احتکار
    هر که می خواهد خود از این وهله تنها بگذرد…
    اهل ابادی !دوای دردهم باشید که
    کد خدا وحشت ندارد هر چه بر ما بگذرد …
    از مصیبت های بسیاری گذر کردیم ما
    با تمام تلخی اش این نیز اما بگذرد …
    خانم فائزه رحیمزاده ،استان خراسان جنوبی، دانشگاه بزرگمهر قائنات

    پاسخ دادن
  6. مهدی عزیزی

    بسم الله الرحمن الرحیم
    نام و نام خانوادگی:مهدی عزیزی
    رشته تحصیلی:فیزیک
    مقطع تحصیلی:کارشناسی
    محل تحصیل:کازرون
    نام دانشگاه:سلمان فارسی
    شماره دانشجویی:۹۵۲۰۱۲۹
    رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند وچنین نیز،نخواهدماند
    ازواپسین سال گذشته،جهانیان واز همه مهمتر ملت شریف عزیزمان
    ایران اسلامی،باپدیده ای عجیب و غریب وهولناکی،به نام اپیدمی کرونا
    روبرو شد که تا به امروز،همچنان با این چالش بزرگ درحال مبارزه و
    ستیزاست،یکی از معضلات اصلی مردم شیوع بیماری های واگیردار
    وهمه گیری تا به امروز بوده است که حیات بشر را تهدید می کرده
    وبزرگان و نیکان مارا از پای در می آورده است.
    اماتاثیر این بیماری بر روی زندگی دانشجویی و شبکه آموزشی به چه
    شکل بوده است
    پاندومی “کووید۱۹”کرونا ویروس دانشجویان جهان از جمله کشور
    بزرگ ایران با مقوله آموزش آنلاین آشنا کرد،موضوعی که تا پیش از
    شیوع کرونابه صورت جدی موردتوجه دانشجویان وحتی مسئولین دانشگاه
    ها و دیگرمراکز آموزشی قرار نگرفته بود،البته این شیوع نوین آموزشی مزایا و معایبی به
    همراه داشته و هرکدام از دانشجویان با توجه به شرایط زندگی وتحصیلی نظرات متفاوتی
    نسبت به آموزش مجازی دارند.ولی من معتقدم علی رغم این که مشکلاتی ازجمله نوسانات
    اینترنت قطع و وصل شدن مجدد،تفاوت چندانی در نحوه تدریس و خواندن ایجادنکرده وحتی
    هم بهترشده نسبت به دوران پسا کرونا،چرا که هم از لحاظ هزینه و هم ازلحاظ اتلاف وقت
    بسیار کارآمدهست.در دوران ماقبل کرونا فضا برای تقلب در امتحانات مهیاتر میبود،ولی
    تجربه نشان داده که هنگام امتحان در دوران آموزش مجازی آنقدر باکمبود وقت مواجه
    هستیم که فقط میتوانیم به خواندن اجمالی صورت سوالات بپردازیم،لذافضابرای هیچ گونه
    تقلبی وجود ندارد،اما درموردنحوه تدریس دروس تئوری قضیه به شکل دیگری
    میباشد،بطوریکه در مورد دروس تئوری چون هم رفت آمدها وجودندارد و هم اینکه مطالب
    آموزشی اساتید ذخیره میشودودانشجومطالب ارائه شده را از دست نمیدهد و میتوانددر
    هرزمان که بخواهدحرف های استاد را گوش داده و نکته برداری کند،و تجربه بهتری که
    در این زمینه به دست آمداین هست که هنگام پرسیدن سوال توسط استادهمه ملزم به جواب
    دادن میشوندوبه این شکل دانشجویان بیشتر از کلاس حضوری در پاسخگویی به سوالات
    شرکت میکنند.
    دراوایل اساتید صدای ضبط شده را در واتساپ به اشتراک میگذاشتن ولی بعدا باتغییرات و
    طراحی یک سری سایت ها کلاس های آنلاین را برگذارکردند.اما درارتباط با دانشجویان سال
    پایین برای امتحان دروس را تقسیم کرده و مطابق هماهنگی های از پیش تعیین شده امتحان
    می دهند.به این ترتیب مطالعه برای امتحانات مثل دوران قبل از کرونا نیست و حتی بدتر
    هم شده است.
    اما درامور دانشجویی دانشگاه،با کمترین وقت وهزینه با شماره گیری یا از طریق ری چت
    ویا اتوماسیون آموزشی به راحتی مشکلات حل خواهند شد ولذا تجربه شخصی من در این
    زمینه بسیار رضایت بخش بوده و افراد مسئول در آموزش به خوبی به سوالات پاسخ
    میدادند.
    درآموزش مجازی ابتدا انرژی بچه ها بیشتر بود چون نسل امروزبه دنبال تغییر و تحول
    است ولی به مرور زمان کلاس ها راجدی نگرفتندچون حضور و غیاب چندان ملاک نبود
    مشکل دیگری که وجود دارد کتاب خانه به صورت پی دی اف کتاب ها و جزوه هارا در
    اختیار دانشجو قرار نمیدهد ولی دردوران نبود کرونا با مراجعه به کتابخانه راحت کتاب
    تهیه میشد،ومشکلات جستجوی کتاب بسیار سخت و طاقت فرسابوده وهست.
    تاریخ
    ۱۰/۱۲/۱۳۹۹

    پاسخ دادن
  7. امیر نیکوکار

    .. آدمی نبودم که زیاد اخبار ببینم یا به خبر های تکراری و بی روحی که هر ساعت از رسانه های مختلف به گوشم می رسید یا چشمم را می آزرد توجه کنم ، اما در آن روزِ ویژه خبر کوچکی مبنی بر همه گیری یک بیماری ویروسی در چین توجهم را جلب کرد. همه گیری بیماری های درشت و کوچک چیز تازه ای نبود ، ولی نکته ای که این بیماری را در صدر مجلس بیماری های جهان گیر قرار می داد ، شیوع فوق العاده زیاد آن و کشته هایی بود که به ازای تعداد مشخصی مبتلا به آرامگاه ها تحویل می داد.
    دوران خوبی بود ؛ با وجود مشکلاتی که می توانست در یک جامعه ی منفرد و تحت فشار جامعه ی جهانی ظهور کند و شکم ها و ذهن های گرسنه مردم را تهی تر از قبل سازد ، زندگی اجتماعی با آهنگی مشخص ، همچون چشمه ای جوشان و سرزنده راه خود را از میان تخته سنگ های بدخلق پیدا می کرد. شیوع این بیماری هم مانند تمام مشکلات روزانه ی جامعه ، به موضوعی تبدیل شده بود که برای غرولند عامه ی مردم و شروع مکالمات روزمره ، به بحث گذاشته می شد. یادم نمی رود که راننده های تاکسی با چه آب و تابی درباره ساختار ویروس و نحوه انتشار و تکثیر آن سخن می گفتند ؛ انگار یک شبه کلید ماشین ها را از آنها گرفته و گوشی پزشکی در اختیارشان گذاشته بودند! اندکی گذشت و کم کم اطلاعات بیشتری از این بیماری در دسترس عموم قرار گرفت. با تصاویری که از کشور منشا بیماری به چشمم می رسید و آمار تلفات این بیماری که به گوشم می خورد ؛ خبر شیوع این بیماری در کشور های مختلف جای خود را در ذهنم باز کرد. حالا بیشتر مکالمات روزمره رنگ و بوی نگرانی به خود گرفته بودند : “اگر به کشور ما برسد چه؟” ، “اگر به بیماری مبتلا بشویم چه عاقبتی در انتظارمان خواهد بود؟” ، “برای دنیا و زندگی های ما چه اتفاقی خواهد افتاد؟” و …
    سرانجام این بیماری نوظهور ، مانند مهمانی ناخواسته جای خود را به زور سر سفره ی زندگی مردم گشود ؛ مانند کودک ناخلفی ، نامی تحت عنوان covid-19 از سوی سازمان بهداشت جهانی به او داده شد و رسما نام خود را در کتاب های تاریخ ثبت کرد. به کشور ما هم آمد و انسان هایی را که تلاش ، عنصر اصلی زندگی شان در این جامعه ی بی رحم و وحشی بود را به زورِ جان و سلامتی شان خانه نشین کرد ؛ منِ ساده لوح هم که باور داشتم دوران قرنطینه های قرون وسطایی و روش های قدیمی جلوگیری از شیوع بیماری به سر آمده است ، به ناچار تحصیل و زندگی خودم را رها کردم و با وداعِ غم انگیزی با دلگرمی ها و علایقم در دنیای ویروس زده ، راهی خانه شدم. همه ی ما مسیری را به ناچار آغاز کرده بودیم که پایانش از چهره فردی نقابدار در گرگ و میشِ صبح ، مبهم تر بود.
    و چقدر جالب که تنها پس از اندکی خانه نشینی ، دریافتیم که چه دارایی های بزرگی داشتیم و ذهن هایمان برای یک بار هم خطور نکرد که همین دارایی ها در حقیقت شالوده ی زندگی ما را تشکیل می داد ؛ فداکاری ها و چیزهای بزرگ نبودند که به جریان زندگی در جامعه کمک می کردند ، رویداد های کوچکی بودند که ما هر روز بی تفاوت و بدون توجه از کنارشان می گذشتیم و اعتنایی به آنها نمی کردیم. با خانه نشینی عملاً بخش بزرگی از روند زندگی روزانه ی بسیاری از ما مختل شد : مغازه ها یک به یک تعطیل شدند و کاسبانِ خوش اخلاق و یا بعضاً صاحبان بداخلاقشان در خانه زندانی شدند ، مدارس و دانشگاه ها به یکباره بسته شدند و پرهای پرواز دانش آموزان و دانشجویان را قیچی کردند ، مراکز تفریحی و فرهنگی هم که عنوان “وقت گذرانی” را یدک می کشیدند به بهانه های گوناگون یک به یک خاموش شدند و تنها رنگ و لعابی که از جانب آنها چهره ی خشن شهر را در برمی گرفت پاک شد و الوان سیاه سر و روی شهر ها را گرفت.
    ولی کاش فضای خانه آرامش بخش می بود ؛ آرام آرام با سکونتِ مردم ، اضطراب های مختلف فضای گرم خانه را احاطه کردند. اخبار ناراحت کننده و وحشت آفرین از بیرون و خشونت های خانگی مداوم بین اعضای خانواده از درون ، معنویت خانه را تحت تاثیر قرار دادند و آرامش را از محیط خانه گرفتند. ارتباطات روزمره مردم هم که هرروز چهره در چهره انجام می شد ، ناچاراً به گوشی های کوچک موبایل و اسامی بی روح و چهره های ثابت خلاصه شد. کلاس های درس درون پنجره های خاکستری رایانه ها زندانی شدند و مانند تعارفی خشک و چاپلوسانه ، تظاهر به شاد بودن و پویایی کلاس داشتند.
    اگر از دوران جنگ سخت تر نباشد ، یقیناً آسان تر هم نیست که هر روز تعداد کشته شدگان و بستری های جدید را از رسانه های مختلف ببینی ؛ اگر اخبار قبل از دوران همه گیری گوشم را قلقلک می داد یا چشمم را می آزرد ، خبرهای جدید گوش هایم را به درد می آورد و چشم هایم را آبیاری می کرد. پروژه های درمانی مختلف در سراسر دنیا آزمایش می شد و هیچکدام نمی توانستند امید مورد نیاز جان های آزرده ما را تامین کنند. مانند دانه های کوچکِ درختان میوه ، زیر خروارها خاک و هوای سرد زمستان گیر افتاده بودیم و در انتظار باد صبا ، جوانه هایمان را از ناملایمات بیرون پنهان می کردیم.
    خبرها فقط شامل کشته ها و بستری ها نبودند ؛ گفته می شد دولت ها پشت سر ما به اندوه و وحشتی که گریبانمان را فرا گرفته بود می خندیدند و به بلایی که خود سر جهان آورده بودند افتخار می کردند ، حتی شنیدم که از خیر واکسن های در دست ساخت هم نگذشته بودند و قطرات توطئه بی شرمانه شان را به درون سرنگ ها می ریختند. افکار ما را مانند کودکی که به او وعده ی بستنی داده اند ، به دنبال خود می کشاندند و نهایتا سردرگممان می کردند. نه تنها جامعه را ناراحت می کردند ، بلکه غبار وحشت را از خیابان ها به خانه ها می بردند و از نادانی و بی خبری مردم سوء استفاده می کردند.
    گرچه دنیای حقیقی ما به معنای کلمه نابود و خراب شد ، ولی بجای آن روابط مجازی همانند علف های هرز به سرعت چهره ی انسان ها را پوشاند. ارتباطاتی که به احوال پرسی های دوستانه و دورهمی های صمیمانه منجر می گشت به کلمات خشک ، سیاه رنگ و فارغ از هرگونه تفاوت و احساس مبدل شد ؛ چهره های گوناگون و مملو از عواطف مختلف نیز به صورتک های جامدی تبدیل شدند که لبخندی ساختگی را به زور به مخاطب می خوراندند. برای من روابط مجازی تنها کف پوشی ساختگی بر زمینِ تبادل افراد بود که سعی در پنهان کردن باتلاق زیر خود داشت ؛ باتلاقی که با اولین تماس ، باقی مانده های روح شکسته ی انسان را به درون خود می کشید و با ادامه ی این روابط کاذب او را به قعر خود فرو می برد.
    دنیایی که می شناسیم ، مانند پارچه ای بی کیفیت روز به روز در حال آب رفتن و کوچکتر شدن است ، مخصوصاً هنگامی که ناخواسته و یا به صورت عمدی حصاری به دور خود و یکدیگر می کشیم و به نوشیدن معجون حسرت در استخر بزرگ تنهایی هایمان می پردازیم ، حد و مرز های دنیا را حس می کنیم که در حال فشردن گلویمان هستند ؛ فشردنی که به اندازه ی گرفتن جان نیست ، ولی برای ناخوشایند ساختن یک طول عمر متوسط بیش از حد طبیعی خودش است. با مرور زمان و گذشت دوره ی رعب و وحشت ویروس ، ناراحتی بود که آرام و یواش جای ترس را در ذهن های رنج کشیده مان پر می کرد ؛ اگر این ترس بود که ما را روی نوک انگشتان پایمان نگه می داشت ، اندوه و ناراحتی با یک ضربه باقیمانده ی وجود ما را به مبل های راحتی چسباند. همه گیری به تدریج به زیر پوست ها نفوذ کرد و با لالایی خواندن برای مغزها ، حساسیت پذیری انسان ها را نسبت به حضور ویروس از بین برد ؛ مغزهایی که توسط ناراحتی مسموم و از پا درآورده شده بودند. آمار همه گیری و به دنبال آن ، تعداد بی گناهانی که روزانه توسط جلاد قرن سلاخی می شدند بالا می رفت ، ولی ما به حدی در اندوه و ناامیدی غرق شده بودیم که به ابتلای خود و یا عزیزانمان به این بیماری واکنش نشان نمی دادیم ؛ به بالرین هایی تبدیل شده بودیم که در اوج نمایش زندگی ، به اجرای “مرگ قو” مشغول شده بودیم و از ادامه ی روند اجرا ، ناآگاه …
    در حالی که کلمات این متن را می آرایم ، اخبار جدیدی از ساخت و توزیع واکسن این بیماری ، که به معنای اتمام همه گیری و رشد و ترقی مجدد جهان است به گوشم می رسد. اولین باری است که در زندگی نه چندان بلندم ، خبری به گوش هایم مژده ، به دیدگانم پویایی و به قلبم جلا می دهد ؛ در برهه ی کنونی که از ترس و ناامیدی و ناراحتی انباشته شده است ، نوش دارویی آمده است که به گفته سازندگانش فردا را برای ما به ارمغان خواهد آورد. انگار روزگار تلخ تر از زهر در حال شیرین تر شدن است و به جای شیشه های اخموی قد بلند و جامد حامل واکسن ، شیرینی های خمیری گرد و کوچک و گرم از کارخانجات داروسازی بیرون می آید. همه چیز تا به اینجای کار در جای درست خود قرار دارد : یک بیماری از ناکجاآباد آمد ، جهان را به توبره کشید و اکنون در حال رفتن است ، اما با اینکه از تیرگی و مبهمی فردا ، کمی کاسته شده است و میتوان بارقه ی امید را میان ابرهای سیاه طوفان مشاهده کرد ، فردا هنوز نیامده و ما نمی دانیم فردا کی و مهم تر از آن ، به چه شکلی خواهد آمد ؟

    خانه نشینی و تعطیل شدن کارها و مشاغل همانند تمام اتفاقاتی که می تواند خارج از روند زندگی برای یک انسان پیش بیاید ، بر زندگی انسان اثر می گذارد. انتقال محیط زندگی ماهی سیاه کوچولویی از یک اقیانوس به تنگی کوچک تاثیرات مخربی بر او می گذارد ، ولی او طی گذشت زمان به آن عادت می کند و اگر باز ماهی سیاه کوچولو را به اقیانوس برگردانیم ، بر حسب عادتش در محیط کوچکی به اندازه همان تنگ شنا خواهد کرد ؛ شاید اگر بجای گوشت گرم شکار ، ته مانده ی یخچال یک قصاب را به یک شیر بدهیم ، به ناچار پس از مدتی آن را با ولع تمام می بلعد. در این قرنطینه ی طولانی مدت هم که تا اکنون ادامه دارد ، به ناچار غریزه ی خو گرفتن و عادت کردن را در ما برمی انگیزاند : فعالیت ها ، تفریحات و گشت و گذار عموم مردم نسبت به قبل کاهش پیدا کرد و خانه نشینی و سرگرمی هایی که در خانه ها قابل دسترس بودند رواج بیشتری پیدا کردند. ارتباطات و اخلاق اجتماعی جوامع پویایی کمتری پیدا کرد و اضطراب و پرخاشگری در خانه ها رنگ بیشتری به خود گرفت. اگر به این تغییرات عادت کرده باشیم چه خواهد شد ؟ اگر زخم دوری از زندگی بر تن ما بماند و عفونتش زیر و بم ما را در بر بگیرد و جوری ما را تخریب کند که نتوانیم مانند سابق به زندگی عادی خود ادامه دهیم ، چه بر سر ما می آید ؟
    اکنون که این متن را خاتمه می دهم ، همچنان در خانه نشسته ام و انتظار سحر را می کشم ؛ شیشه های واکسن همچون پاره هایی از آب حیات راه خود را کج دار و مریز طی می کنند و به دست نیازمندان می رسند. همچنان شایعاتی مانند دستکاری شدن واکسن ها و عوارض جانبی وحشتناک آنها ، خوشی رستگاری از این حادثه را به کام تلخ می کنند ؛ ولی از تمام زشتی ها و بدی های این بیماری اگر بگذریم ، همه ی ما جواهرات درشتی را از این سیل گل آلودی که بر زندگی مان جاری شده بود ، صید کردیم. همه گیری وقت بسیار زیادی را در اختیار ما گذاشت تا از آن به شکلی که نه جیب ها و آینده هایمان ، بلکه دل ها و علایق کنار گذاشته شده مان لیاقت آن را داشتند ، استفاده کنیم. عده ای وقت خود را با خانواده و دوستانشان تقسیم کردند ؛ گروهی کارهای عقب افتاده ، کتاب های خوانده نشده و فیلم های نادیده ای را که روزها برای دسترسی به آنها فرصت شماری می کردند را به پایان رساندند و لذت بردند و همه بدون استثناء ، ارزش داشته های کوچک و بزرگشان را که هر روز بی اعتنا از کنار آنها می گذشتند را بهتر از گذشته شناختند و در مواجهه ی بعدی با زندگی روزمره ، با آنها به گونه ای متفاوت رفتار خواهند کرد. کسی نمی داند فردا کی می رسد ؛ شاید همین فردا در خانه ها را با خوشحالی بکوبد و خبر اتمام روزگار سیاه را مژده بدهد ، شاید هم لجبازی پیشه کند و دیرتر از همیشه روی خود را نمایان کند. تنها چیزی که می توان با قاطعیت کامل از آن سخن گفت و بر درستی آن پافشاری کرد ، این است که خانه نشینی و همه گیری از یادها پاک نخواهد شد و از گفتارها کم نمی گردد ؛ در یک کلام اثر جراحتش تا آخر عمر با ما همراه خواهد بود.

    امیر نیکوکار ، دانشجوی دکتری عمومی دامپزشکی دانشگاه تهران

    پاسخ دادن
  8. بهاره اکبریان

    جهان را به پستی بلندی تویی
    ندانم که ای؛ هرچه هستی تویی..
    میخواهم برایتان روایتی بگویم از واپسین لحضات زندگی ام. میخواهم برایتان شرح دهم حال و هوای این سال های به ظاهر کوتاه وبه باطن طولانی. میخواهم برایتان بگویم از دلتنگی ها و دوری ها, از داشتن ها و نداشتن ها, از سکوت ها و فریاد ها, از گریه های ظاهری و رنج های باطنی.. آری روزگار من، روزگار شما، روزگار ما چنین میگذرد این روزها..
    چه کنم که برای نوشتن شرح حال این روزهایی که میگذرد قلمم یاری ام نمی کند. اکنون که من برایتان مینویسم دقیقا ۱سال و ۲هفته و ۴ روز است که از این حال و هوا میگذرد. در این مدت به ظاهر کوتاه چه بسیار انسان هایی هستند که بغص در گلویشان بسته و جرئت فریاد زدنش را ندارند. چه بسیار افرادی که خود را به دست بیخیالی سپرده اند و خیلی ها را گرفتار کردند.
    هیچ کس فکرش را نمیکرد که چنین روزگاری خواهد آمد که دست رد به سینه اشرف مخلوقات بزند و اورا منع کن از بهترین ها و بدترین ها.
    باید عینکی به چشمانتان بزنم با قدرت ذره بینی یک میکروسکوپ قوی و دقیق تا بتوانید این بلای خانمان سوز ببینید. آری، کرونا ویروس سندروم حاد تنفسی ۲ چه بلاهایی که بر سرمان نیاورد؟! چه درس هایی که به مانداد؟! چه درد هایی که به جانمان نینداخت؟!
    تقریبا در یک سال پیش با ثبت اولین مورد ابتلای انسان به کرونا ویروس همه چیز تغییر کرد. از آن به بعد من و شما مجبور شدیم دیوار هایی دور خودمان بکشیم و ادامه این راه پر از فراز و نشیب را تنها قدم برداریم. مجبور شدیم گرمای دستکش را جایگزین گرمای دست محبوبانمان کنیم. مجبور شدیم لبخندها و ناراحتی هایمان را پشت ماسک هایمان مخفی کنیم. مجبور شدیم کودکانمان را از شادی تاب و سرسره ی پارک ها محروم کنیم. مجبور شدیم گرمای حضور و وجود عزیزانمان را از خودمان دور کنیم برای حفظ سلامتی شان.
    حال که فکر میکنم چه نعمت هایی بود که قدرشان را ندانستیم و حال برایمان افسوسی بیش نیستند. در این مدت هرکس به نحوی گرفتار این ویروس است. هرفردی به نوبه خودش بسته به این زنجیر است. کاش تک تکمان دست یاری مان را محکم تر به هم بدهیم تا استحکام این زنجیره انتقال را سست تر کنیم. کاش برای لحظه ای هم که شده خودمان را جای آن پرستارانی قرار دهیم که مدت هاست از خانواده دورند. مدت هاست تشنه یک بوسه دلچسب از جگر گوشه شان هستند،تشنه یک لحظه در آغوش گرفتن پاره تنشان هستند. کاش میتوانستیم خودمان را جای آن پدر و مادری قرار دهیم که چشم هایشان را به در دوخته اند ولی هیهات که خبری از عزیزانشان نمیتواند باشد. کاش درک کنیم حال آن افرادی که کرونا عزيزانشان را از آنها گرفت و داغی بزرگ بردلهایشان گزاشت. کاش بتوانیم خودمان را جای آن پدر یا مادری قرار دهیم که شب هنگام با دست خالی درب خانه هایشان را باز کردند و عرق شرم بر پیشانی شان نشست که نتوانستند سفره ای هرچند ساده پهن کنند.
    کرونا خیلی ها را بیکار، خیلی هارا گرفتار، خیلی هارا داغدار و خیلی هارا بیقرار کرد. ولی این ویروس منحوس با تمام بلاها و رنج هایی که برسرمان اورد به ما یاد داد که لمس دستان گرم عزیزان، در آغوش کشیدن مخبوبان، دیدن لبخند هم نوعان و حفظ سلامتی شان چه نعمت های بزرگ و به ظاهر ساده ای بودند که حال ارزششان را می‌فهمیم. حال که دیگر دلمان تنگ شده برای یک دورهمی پرشور و بی دقدقه، برای یک شهر شلوغ، برای دیدن چهره ی دیگران و برای دیدن دوباره دوشادوش يکديگر ایستادن انسانها بدون ماسک، بدون فاصله، بدون دستکش و بدون اضطراب و دلهره.
    بارالها؛ بنگر یه دستان خالی ام که از سر نیاز به سوی تو بلند شده. اینبار نمیخواهم مشکلم را بگویم. نمیخواهم دردم را بازگو کنم. نمی‌خواهم رنجم را به زبان آورم. اینبار فقط و فقط از تو میخواهم و تورا به لطف و بزرگی ات قسم میدهم که باز گردانی روزهایی که قدرش را ندانستیم. میخواهم بازگردانی آرامش ابدیمان را. می‌خواهم خودت یاریمان کنی که بی تو هیچ چیز و هیچ کس قادر به یاریمان نیست.
    خداوند مایی و ما بنده ایم
    به نیروی تو یک به یک زنده ایم
    اللهم اشف کل مرضانا بحق محمد وآل محمد

    پاسخ دادن
  9. محمد رضا زرگران خوزاني

    معجزه ای به نام کرونا
    به اقتضای شغلی که حین تحصیلم داشتم؛ با دانشجویان زیادی مراوده می نمودم، که عموماً برای چک کردن وضعیت تحصیلی، نمرات، انتخاب واحد ، پرداخت شهریه و امثالهم به بنده مراجعه می کردند. خاطره جالبی که از این برخوردها و مراودات داشتم این بود که دانشجویی از مراجعه کنندگان ثابت من بود که همواره از درس و دانشگاه گریزان بود به نحوی که ترم های خود را با واحدهای کم و نمرات ناپلئونی پاس می کرد و بعضاً مشروط هم می شد، اما اعجاز کرونا در ترم های کرونایی این دانشجو ظهور و بروز نمود؛ به نحوی که کار به جایی رسیده بود که در ترم جاری با توجه به معدل بالای خود درخواست اخذ ۲۴ واحد را نمود. روند رشد تحصیلی او ظاهراً با روند پاندمی کو.ید۱۹ در آمریکا گره خورد بود و صعودی و غیر قابل کنترل بود … عجب معجزه ای داشت این کرونا که لولو را به هلو مبدل نمود و با این روند فارغ التحصیلان نخبه و تراز اولی تقدیم به جامعه خواهد شد که به یمن قدم کرونا از تقی و نقی ، حسن و حسین ، زری و پری و خلاصه هر که دستت می رسد کاری بکن بهره جسته و امتحانات را یکی پس از دیگری به نحو شایسته و بایستی از پای در می آورد و که آینده ای فوق العاده ای رقم خواهد زد و موجب ظهور مدیران لایقی در پسا کرونا خواهد شد …
    از دیگر اعجاز این ویروس ملوس که به گفته ی بعضی ها منحوس هم هست، این بود که روزگاری بنده به جهت همزمانی و بعد مسافت امکان شرکت در همایش ها و سمینارها و کارگاه های مختلف را نداشته و شاید در طول سال در ۴ یا ۵ همایش و امثالهم می توانستم حضور پیدا کنم و همواره آرزو می کردم ای کاش، ما انسان ها می توانستیم از خود تکثیر کرده و در آن واحد در چند جا حضور پیدا کنیم و ظهور کرونا معجزه ای بود برای تحقق این آرزو … که به یمن الکترونیکی شدن و اینترنتی شدن بسیاری از این کارگاه ها و همایشها من در لحظه در کنفرانسی در هلند حضور دارم و در همان زمان در مشهد پای صحبت های علمی اساتید نشسته ام و در اهواز هم سمینار خود را ارائه می کنم … البته هرگز فکر نکنید که من فقط صفحه وب را بازگذاشته و مشغول کارهای شخصی خود شده ام ، شاید هم شده ام ، ولی کلیه وبینارها در حال ضبط بوده و بنده در هر زمان که می خواستم می توانستم با حوصله آنها را مشاهده کنم، واینگونه است که یکی دیگر از رویاهای بشری به واسطه این ویروس ملموس و ملوس که انشالله گریبان گیر هیچ بنی بشری نشود محقق شد …
    این ویروس هر آنچیزی که قبلاً مردم به آن سفارش می شدند را برعکس کردو شق القمری کرد که از عهده هیچ ابر قدرتی بر نمی آمد، بسیاری از اجتماعات، مراسمات، سفارشات ، مراودات، مبادلات، مکالمات و ات های دیگر را وتو کرد و ضربدری سرخ بر آن زد و خیلی از سیستم هایی که در دیجیتالی شدن دست و پا شکسته بودند را جوری به جلو راند که چشم انداز صد ساله را برایشان یک ساله محقق نمود … و ثابت کرد که اگر بخواهیم می شود ره صد ساله را یکساله(یک شبه) رفت و فعل خواستن باید صرف شود و اگر ان قولت بیاوریم کاری پیش نمی رود … انشالله پس از رفتن کرونا هم مردم بسیاری از آموزه هایی که از این دوران را یاد گرفته اند و سرلوحه کار خویش قرار دهند

    پاسخ دادن
  10. محمد رضا زرگران خوزاني

    عجب یوم و ایام، کَون و مکان
    که ریزي برانداخت کل جهان
    چه در عرش یا فرش باشد کسی
    چه باچیز و بی چیز باشد بسی
    چه قدرت طلب یا که هم صلح جو
    چه گبر و چه ملحد چه االله جو
    همینک به قهر زمان گیر شد
    که یک عامل ریز واگیر شد
    به سرفه به خشکی حلق و نفس
    به بی حالی و درد و بانگ جرس
    به خاك اندرون می کند خلق را
    که گرز گران دارد اینک به دست
    در این وادي جنگ و آشوب نو
    سپیدان لباسان فرخنده رو
    همینک به میدان رزم و نبرد
    یه این غول آدم کش شهر گرد
    بدادند روي دگر را نشان
    که ما ماندنی هستیم اندر زمان
    ولی سوس و افسوس از این جاهلان
    همان بی خیالان مردم نشان
    همانان که در یوم ایام ما
    در این جنگ مردان بی ادعا
    به دنبال عید و همه آه و سوز
    درون خیابان و بازار روز
    خریدند هر دم، همین ریزرو
    ببردند منزل، پی آبرو
    که دیگر ره بازگشتی نبود
    چو رهوار، رهرو به غفلت ببود
    خدایا خدایا همینک کمک
    به عقل و به عدل و به نان و نمک
    همه مردمان را، ره راست شو
    همه بی کسان را کس خاص شو
    جهان را رها کن از این درد نو
    همه مردمان همره و راهرو

    میم – خزر
    محمدرضا زرگران خوزانی

    پاسخ دادن
  11. محمد رضا زرگران خوزاني

    معجزه ای به نام کرونا
    به اقتضای شغلی که حین تحصیلم داشتم؛ با دانشجویان زیادی مراوده می نمودم، که عموماً برای چک کردن وضعیت تحصیلی، نمرات، انتخاب واحد ، پرداخت شهریه و امثالهم به بنده مراجعه می کردند. یکی از خاطره جالبی که از این برخوردها و مراودات داشتم در رابطه با یکی از مراجعه کنندگان ثابتم که دانشجویی نسبتاً ضعیف (در امور درسی ) بود، این شخص همواره از درس و دانشگاه گریزان بود به نحوی که ترم های خود را با واحدهای کم و نمرات ناپلئونی پاس می کرد و بعضاً مشروط هم می شد. اما عجیب اعجاز کرونا در ترم های کرونایی این دانشجو ظهور و بروز نموده یود ؛ طوری که کار به جایی رسیده بود، که در ترم جاری و در آخرین مراجعه ای که به من داشت با توجه به معدل بالای خود!!!! از من درخواست اخذ ۲۴ واحد را برای نیمسال ۰۰-۹۹ نمود و این رخداد؛ مو به تن هر بنی بشری و موجود زنده و مرده ای را سیخ می کرد. روند رشد تحصیلی او ظاهراً با روند پاندمی کووید۱۹ در ایالات منحده آمریکاو گسترش جهانی ویروس کرونا گره خورد بود و به نحوی محیرالعقول صعودی و غیر قابل تصور بود… اینجا بود که با خود درونی خودم به اختلاط نشستم و اذعان داشتم که؛ عجب معجزه ای داشت این کرونا !!! که لولو را به هلو مبدل نمود و فارغ التحصیلان نخبه و تراز اولی تقدیم به جامعه کرد، و به یُمن قدم کرونا جماعتی متشکل از تقی و نقی ، حسن و حسین ، زری و پری و خلاصه هر که دستت می رسد کاری بکن را روی کار آورد که به کمک خلایق مستضعف جامعه در درس شتافته و امتحاناتشان را یکی پس از دیگری به نحو شایسته و بایستی از پای در می آورند گویی این دانشمندان نهفته و دانشجویان افت تحصیلیشان در سده ها قبل ناشی از فوبیای محیط دانشگاه، سایر دانشجویان و همچنین پارازیت هایی که آنها را از درس منحرف می کرد بوده است. انشالله که آینده ای فوق العاده ای رقم خواهد خورد و شاهد ظهور مدیران قایق و لایقی در پسا کرونا خواهیم شد …
    از دیگر اعجاز این ویروس ملوس که به گفته ی بعضی ها منحوس هم هست، این بود که روزگاری بنده به جهت همزمانی و بعد مسافت امکان شرکت در همایش ها و سمینارها و کارگاه های مختلف را نداشته و شاید در طول سال در ۴ یا ۵ همایش و قریب به همین تعداد را امکان حضور می یافتم و همواره از فلک و افلاک، جن و انس و کائنات مسئلت داشتم که ای کاش می شد ما انسان ها می توانستیم از خود تکثیر کرده و در آن واحد در چند جا حضور پیدا کنیم … . آری بالاخره دعا های من مستجاب شد و ظهور کرونا معجزه ای بود برای تحقق این کهن آرزوی من و بشریت چشم به راه. بله به یمن الکترونیکی شدن و اینترنتی شدن بسیاری از این کارگاه ها و همایش ها من در لحظه در جای جای این کره خاکی می توانم حضور داشته باشم، مثلاً در لحظه ای که در کنفرانسی در هلند هستم، در همان زمان در مشهد پای صحبت های علمای کمال و کلام و فلسفه نشسته ام و همزمان در حال تدریس به هنرجوهاب خود را در محیط شاد در شهر شوشتر هستم… البته تکنولوژی پا را فراتر هم گذاشته ، بعضی وقت ها ممکن است من نباشم و باشم ، یعنی من فقط صفحه وب را بازگذاشته و مشغول کارهای شخصی خود شده ام ، اما فکر بد نکنید، صرفاً برای اعلام حضور این کار را نمی کنم، کلیه وبینارها در حال ضبط اند و بنده در وقت مقتضی و سر حوصله آنها را مشاهده و به آنها توجه وافر می کنم. اینگونه است که یکی دیگر از رویاهای بشری به واسطه این ویروس ملموس و ملوس که انشالله گریبان گیر هیچ بنی بشری نشود محقق شد.
    اعجاز دیگر این ویروس قدرت الهی در ذره ای ناچیز است، این ویروس هر آنچیزی که قبلاً مردم به آن سفارش می شدند و تابوهای وحشتناکی برای بشریت بود را شکست و شق القمری کرد که از عهده هیچ ابر قدرتی بر نمی آمد. بسیاری از اجتماعات، مراسمات، سفارشات ، مراودات، مبادلات، مکالمات و ات های دیگر را وتو کرد و ضربدری سرخ بر آن زد یعنی هنجار ها را ناهنجار و ناهنجاری ها را هنجار کرد… الله اکبر و جلل الخالق.
    آخرین اعجاز این ویروس توسعه تکنولوژی جهان بود، ظهور ویروس کرونا خیلی از سیستم هایی که در دیجیتالی شدن دست و پا شکسته بودند را جوری به جلو راند که چشم انداز صد ساله را برایشان یک ساله محقق نمود … و ثابت کرد که اگر بخواهیم می شود ره صد ساله را یکساله(یک شبه) رفت و فعل خواستن باید صرف شود و اگر ان قولت بیاوریم کاری پیش نمی رود … شاید خیلی از دانشگاه ها مخالفان جدی این مقوله بودند و همواره با زیر سوال بردن آموزش مجازی و اعتبار مدارک این شیوه آموزشی موجبات تحقیر بسیاری از فارغ التحصیلان این دانشگاه ها را فراهم می آوردند، اما اینک با آشنا شدن با این فضا به پتانسیل های بالای آن پی بردند ولی انشالله که شر این ویروس از سر مردم جهان کم شود، چرا که بسیاری از دانشجویان جدید الورود دانشگاه ها مزه و لذت جوامع دانشجویی را درک نکرده و از این موهبت دور مانده اند …
    انشالله پس از رفتن کرونا هم مردم بسیاری از آموزه هایی که از این دوران را یاد گرفته اند را سرلوحه کار خویش قرار دهند و قدر داشته هایشان را بیشتر بدانند، روزی پاسخ چه خبر؟ عبارت ساده سلامتی بود، اکنون می فهمیم که سلامتی عبارتی ساده نیست بلکه موهبت الهی است که بیماران آرزوی آن را دارند و سالمان باید هر روز هزاران هزاربار شکر آن را بجای آورند ….
    محمدرضا زرگران خوزانی

    پاسخ دادن
  12. نرجس علیرضایی سروستانی

    یا لطیف
    تیپ بدنی جدید شلدون
    شاید شما تا اسم منحوس کرونا رو می شنوید اولین چیزی که به ذهنتون میاد در رابطه با بدن، ریه و سرفه باشه و تب و بیحالی و … ولی اولین چیزی که به ذهن من میاد و نا خوداگاه دستم به سمتش میره، گوشم هست. این گوش بدبخت که جورکش همه جوره ما دانشجوها شده توی دوران کرونا و درس خوندن. صبح از خواب بیدار میشیم. هندسفری توی گوشمون میذاریم. بسم الله میگیم تا عصر و پایان کلاسها. توی این مدت هزار نوع صدا، وارد آزاد راه گوشمون میشه و بدون پرداخت عوارضی وسط جاده دستی میکشه و صاف روی مغزمون ترمز میکنه. صدای متنوع استادها، صدای جیغ جیغ و بازی بچه هاشون، صدای گوش خراش قطع و وصل شدن های بچه های کلاس، اکو دار شدن صداها و بلند و کوتاه کردن صدای اسپیکر که نگفتنش بهتره. صدای نون خشکی، کاهوووو، کلم، کرفس های وانتی های محله، وقتی بچه ها ارائه دارن و ما برای اینکه استرس به دوستامون وارد نشه صبوری می کنیم و میگم: نه، ما که چیزی نشنیدیم. بقیه وقت ها هم که کش ماسک رو حمالی می کنه این گوش بیچاره. به مرور داره میشه مثل آینه بغل اتوبوس های قدیمی. حس می کنم یه مدت دیگه بگذره بچه های نسل بعدی با گوش های آینه اتوبوسی به دنیا میان و این یه آبشن جدید و جالب به برای متفاوت بودن به حساب میاد و علم ژنتیک میره روی هوا. از پارسال که به خاطر کرونای خاک برسر نشستیم سر کلاسهای مجازی و به جای تخته و کتاب و جمال استادها، چشم دوختیم به صفحه مانیتور لب تاپ و گوشی، به مرور کور هم شدیم و با از دست دادن بینایی عزیزمون، گوش هامون جور کش دسته های عینک ته استکانی هم شدن و البته به همه اینها تحلیل عضلانی قسمت تحتاتی بدن رو هم اضافه کنید. لامصب مگه دیگه میشه ماها رو مجاب کرد که از خونه بیرون بریم و ورزش کنیم! زهی خیال باطل. ما دیگه به این مدل زندگی سنجاق شدیم. هعیی بگذریم. چه درد دل کنم که هنوز دانشجوی تربیت بدنی نبودی که فوتسال رو مجازی پاس کنی. وقتی استاد میگه شوت آزاد میزنی، ناخوداگاه پات پرت بشه به سمت جلو به غیر از آسیب انگشت پا، گل بزنی به تیم مامانت که روی میزش، گل های نازنازی رو گذاشته و هر روز ذوقش می کنه و تو، همه رو به آنی بفرستی به فنای عظمی
    چیه آخه این زندگی کرونایی و درس خوندن مجازی؟ می خوام همین روزها که گوشم خوب شد و چند درصدی از شنوایم برگشت و دوباره با دنیای اطراف ارتباط گرفتم و به زندگی عادی برگشتم. یه مقاله بنویسم و به انواع تیپ های بدنی شلدون، یک مورد دیگه اضافه کنم به اسم تیپ بدنی صندلی طور. شکم افتاده روی رانها، پهلوهای قُلپ قُلپ بیرون زده از کناره های صندلی، ساق پاهای پف کرده و انگشتان ورم دار، باسن به شکل صندلی و قوز کمر در حد بومرنگ و بعد طبق اصول ارگونومی یه صندلی طراحی کنم برای ادامه زندگی دانشجوهایی که سه ترم رو این طوری گذروندن

    نرجس علیرضایی سروستانی دانشجو کارشناسی تربیت بدنی، دانشگاه جهرم

    پاسخ دادن
  13. قاسم ناییجی

    به نام خدا
    خاطرات تحصیلات تکمیلی کرونایی شیخ
    رشته تاریخ اسلام دانشگاه مازندران

    قاسم نائیجی هستم، دبیر بازنشسته آموزش و پرورش آمل (استان مازندران). در سال ۱۳۹۷ بعد از سی سال خدمت در آموزش و پرورش بازنشسته شدم.
    چه شد که در سن ۵۲ سالگی به تحصیل علاقه‌مند شدم؟ تحصیل فرزندم در آن نقش بسزایی داشت زیرا ایشان در سال ۱۳۹۸ می‌بایست در امتحان کنکور شرکت می‌کرد، من هم برای ایجاد انگیزه بیشتر و دادن روحیه، با خود گفتیم در کنکور تحصیلات تکمیلی شرکت کنم.
    بعد از بیست و سه سال که کارشناسی (جغرافیا) داشتم، آنهم در رشته تاریخ در آزمون شرکت کردم. کسی از بستگان تصور نمی‌کرد که قبول شوم.
    در مسافرت به استان گیلان، شهرستان ماسال، به اصرار به اطرافیان گفتم نگاهی به سایت سنجش بندازید تا از نتیجه آزمون باخبر شویم. با کمال تعجب و ناباوری و شادی غیرقابل وصف خبر قبولی خود را در رشته تاریخ دانشگاه مازندران (روزانه) دریافت کردم.
    سی گزینه‌ای که در انتحاب رشته و دانشگاه داشتم در ۲۷ مورد شرایط پذیرفته شدن را داشتم در نهایت در اولین انتخاب خود در دانشگاه مازندران قبول شدم.
    دریافت مدرک کارشناسی ارشد هیچ تأثیری در افزایش حقوق من نداشت. عده‌ای از دوستان و آشنایان مرا از این کار منع می‌کردند با تردید زیاد به دانشگاه رفتم با رئیس دانشکده الهیات و بعضی از اساتید (از جمله استاد شجری مدیر گروه تاریخ، استاد شعبانی و استاد شجاعی) مشورت کردم.
    نتوانستم تصمیم بگیرم. به محوطه دانشگاه رفتم دانشکده‌ها، کتابخانه وسیع، دانشجویان جوان را دیدم یکی از من سوال کرد شما از اساتید دانشگاه هستید … مشغول قدم زدن در فضای سبز دانشگاه شدم روی یکی از نیمکت‌ها نشستم و به اطراف می نگریستم.
    با خود گفتم حیف از این محیط زیبا و علمی تصمیم خود را بگیر. قاطعانه تصمیم گرفتم انتخاب واحد کردم؛ یک درس تخصصی ۴ واحدی زبان برایم سخت می‌نمود و در من دلهره‌ای ایجاد کرد.
    ترم اول حضوری بود چون خود دبیر بودم و از دانش آموزان انتظار حضور مداوم و به موقع در کلاس داشتم تصمیم گرفتم با همین انتظار دیگران از خود، در کلاس شرکت کنم و با وجود سن بالا تمام تلاشم را انجام دادم، در بحث‌های کلاسی مشارکت فعال داشتم حتی در درس زبان که هنگام انتخاب واحد در من دلهره ایجاد کرده بود من همیشه اولین نفری بودم که متن‌ها را می‌خواندم و با صمیمیتی که با استاد شجری پیدا شد به شیخ کلاس معروف شدم و به غیر از من هیچ دانشجوی نمی‌توانست متن دلخواه خودش را بخواند.
    ترم اول برایم لذت‌بخش بود؛ محیط سرسبز و وسیع دانشگاه، پیدا کردن که گاهی تغییر می‌کرد، صف طولانی سلف‌سرویس برای ناهار، کمک به همدیگر در کامل کردن جزوات و کپی گرفتن در انتشارات آلفابت، کتابخانه بزرگ، زنگ تفریح و خوردن چای با دوستان، کلاس بعدی و … .
    تازه داشتم معنای دانشگاه و دانشجو بودن را حس می‌کردم و لذت می‌بردم. ترم دوم خیلی زود شروع شد فقط یک جلسه آن حضوری بود و بعد اعلام کردند کلاس‌های حضوری دیگر تشکیل نمی‌شود. حس خوبی در من ایجاد شده بود و از آن لذت می‌بردم.
    ناگهان شنیدن خبری ناگوار تاثیر منفی در افکارم گذاشت. ویروس کرونا یا کووید ۱۹ شیوع پیدا کرد. ویروسی که با چشم دیده نمی‌شود ولی جمع را پراکنده می‌کند و هر کس را وادار می‌نماید که به گوشه‌ای پناه برد تا جان خود و اطرافیانش حفظ شود. ویروسی که استاد، دانشجو، نژاد، مذهب و… نمی‌شناسد و برایش مهم نیست.
    این ویروس منحوس قدرت خود را به همه ثابت کرد و تشکیل کلاس‌های حضوری ممنوع شد تحصیل در دانشگاه، حضوری بودنش باارزش است وگرنه کلاس‌های غیرحضوری حس خوبی را در دانشجو به وجود نمی‌آورد چون این حس را در دوره کارشناسی پیام نور (مرکز ساری) تجربه کردم.
    بعد از قبولی در تحصیلات تکمیلی در دانشگاه مازندران به خود گفتم با قبول همه سختی‌ها می‌ارزد با حضور در دانشگاه خاطرات خوب و شیرینی در زندگی من رقم خواهد خورد زیرا دوران دانشجویی در هر سنی که باشد بسیار لذت‌بخش است افسوس ویروس کرونا این لذت را نه‌تنها از من بلکه از همه گرفت و تا ابد حسرت آن در دل و ذهن تک‌تک ما ماندگار خواهد بود.
    حال چاره چیست؟ گفتند غیرحضوری، بنابراین ترم دوم از طریق «اسکایپ» ادامه یافت استاد و دانشجو به اجبار از هم دور شدند. نه استاد حس خوبی داشت و نه دانشجو، چاره‌ای نبود زیرا خطر در کمین بود.
    ادامه کلاس‌ها از طریق اسکایپ، با اینترنت ضعیف، گاهی با قطعی برق همراه بود. استاد از راه دور تدریس می‌کرد و دانشجو از طرف دیگر گوش می‌داد. باید از قبل باطری گوشی و لپ تاپ کاملا شارژ می‌بود که بتوانیم تا آخر کلاس حضور داشته باشیم حتی یکی از دانشجویان نتوانست در کلاس‌ها حضور فعال داشته باشد.
    در این وضعیت صدای استاد و دانشجو به خاطر ضعیف بودن اینترنت نوسان داشت و در هر صورت ما می‌بایست با چند بار گوش دادن و ضبط نمودن صدای استاد و بعد پیاده کردن آن به صورت نوشتار برای مطالعه کاری بس توان‌فرسا بود. دانشجویانی که نتوانستند از عهده چنین کار سختی به خوبی برآیند از همدیگر می‌خواستند تصویر کارشان را برایشان بفرستند.
    کلاس‌های ترم دوم با همه مشکلاتی که داشت به پایان رسید و قرار شد از اندوخته‌های دانشجویان به این شکل امتحان به عمل آید. آیا در این شرایط کرونایی و در چنین روش یادگیری هم مگر دانشجو اندوخته‌ای داشت که بشود ارزیابی شود.
    در هر صورت دانشگاه مقرراتی داشت و اساتید عزیز هم بایستی طبق مقررات دانشگاه اندک اندوخته دانشجو را می‌سنجیدند. در نهایت قرار شد که استادان گرامی سوالات را از طریق «واتساپ» در گروه کلاسی بفرستند، دانشجویان موظف بودند بعد از مدت زمان تعیین شده پاسخ سوالات را روی کاغذ A4 بنویسند و تصویر آنرا که گاهی به ده برگ می‌رسید برای استاد بفرستند.
    سوالات را بایستی با قلم خود در زمان تعیین شده تحلیل می‌کردید و سرعت عمل هم نیاز بود، بنابراین سریع می‌نوشتم ولی چندان خوانا نبود، به همین علت از اساتید عذرخواهی می‌کردم.
    در هر صورت امتحانات پایان ترم (دوم) با روش واتساپ به اتمام رسید و ترم سوم را انتظار داشتم کلاس‌ها بصورت حضوری تشکیل شود، ولی وزارت علوم و متعاقباً دانشگاه مازندران اعلام نمودند که بنا به تصمیم ستاد ملی کرونا، کلیه کلاس‌ها غیرحضوری تشکیل می‌شود.
    با اعلام این خبر، یکی از دوستان به من گفت که دیگر تحصیلات را ادامه نمی‌دهم. گفتم چرا؟ ایشان گفتند کلاس‌ها غیرحضوری‌ست و من اصلا حس خوبی ندارم، یا یکی دیگر از دوستان برای حل این مشکل پیشنهاد داد که کلاس‌ها در یک فضای بزرگتر یعنی نمازخانه یا حیاط دانشگاه با رعایت پروتکل‌های بهداشتی برگزار شود.
    در هر صورت چاره‌ای نبود که کلاس‌ها به روش غیرحضوری ادامه یابد و از طریق «وبینار» کلاس‌ها و حتی امتحانات پایان ترم (سوم) هم به همین روش انجام شود، چون دانشگاه اعلام ‌کرد (در ترم دوم نحوه تشکیل کلاس و امتحان اختیاری بود) ما هم علی‌رغم میل باطنی (چون به روش قبلی عادت کردیم) می‌بایست مقررات را رعایت می‌کردیم.
    در ترم سوم به غیر از مشکلات فوق، درس قرائت متون تاریخی به زبان عربی داشتیم که یک درس سخت و چهره استاد جدید (آقای گودرزی) را نداشتیم، در نهایت با اصرار من بعلت اینکه داشتن تصویر در برقراری ارتباط بین استاد و دانشجو تاثیرگذار است، با موافقت استاد مربوطه برای چند لحظه دانشجویان تصویر ایشان را مشاهده نمودند.
    یکی از مشکلات اساسی در روش وبینار اینترنت ضعیف است که حتی ارتباط صوتی را مختل می‌کرد، یکی از دانشجویان از شهرستان بجنورد اکثر مواقع مشکل داشت و یا یکی از اساتید عزیز ناچار شد جهت تشکیل کلاس به خانه پدری خود بروند و در «داخل ماشین» تدریس کنند.
    دانشجویان در این روش از طریق تایپ کردن و گاهی از طریق میکروفون (در اینجا گاهی میکروفون بعضی از دانشجویان باز بود و تداخل صدا ایجاد می‌کرد) با استاد مربوطه و کلاس ارتباط برقرار می‌کردند. چون کلاس غیرحضوری بود، استاد گاهی از سکوت حاکم بر کلاس رضایت نداشت و برای اطمینان، می‌گفت کسی صدا مرا دارد یا برای خودمان تدریس می‌نماییم و دانشجویان با تایپ نمودن یا از طریق میکروفون حضور خودشان را اعلام می‌کردند. گرچه این اعلام حضور رضایت‌بخش نبود ولی تاکید ایشان مشارکت در بحث‌های کلاسی بود. البته تعدادی از دانشجویان، از جمله من سعی می‌کردیم در کلاس حضوری فعال داشته باشیم.
    ترم سوم با همه مشکلاتی که داشت به پایان رسید و می‌بایست اندوخته‌های دانشجویان یک بار دیگر مورد سنجش قرار گیرد، سوالات در تاریخ و زمان تعیین شده از طرف اساتید گرامی در وبینار بارگذاری شود و دانشجویان هم پاسخ‌ها را بصورت تایپ شده برای استاد بفرستند. البته آزمون یک درس به صورت تستی برگزار شد. چون تایپ کردن برایم در مدت زمان تعیین شده بسیار سخت بود لذا از فرزندم کمک خواستم که جواب سوالات را بنویسد و به شیوه املا گفتن برایش می‌گفتم و ایشان هم سریع تایپ می‌کرد. این هم از مشکلات تحصیل در سن بالاست.
    در هر صورت سه ترم تحصیلی من که دو ترم آن در ایام کرونایی بوده به این ترتیب سپری شد:
    ترم اول: کلاس‌ها «حضوری» و امتحانات هم «حضوری» بود.
    ترم دوم: کلاس‌ها از طریق «اسکایپ» ولی امتحانات از طریق «واتساپ» که بایستی جواب سوالات را عکس می‌گرفتید و برای استاد مربوطه می‌فرستادید.
    ترم سوم: کلاس‌ها و امتحانات فقط از طریق «وبینار» دانشگاه که می‌بایست در زمان معین، جواب سوالات را تایپ شده برای استاد مربوطه می‌فرستادید.
    ترم چهارم هم در ایام کرونایی است که باید پایان‌نامه نوشته شود و به علت ادامه شرایط کرونایی از کتابخانه‌ها نمی‌توان استفاده کرد، چون بعضی از کتب را باید در کتابخانه مطالعه نمود و در بیرون وجود ندارد.
    در پایان این را هم بگویم که گرچه خودم به علت رعایت دقیق اصول بهداشتی خوشبختانه کرونا نگرفتم ولی از ترم دوم تا این لحظه در شرایط کرونایی بسر می‌برم و احساسات و افکار مرا درگیر نموده و کلاس‌ها و حتی مدرک من هم رنگ و بوی کرونایی به خود گرفت و اگر از همه دانشجویان و علی‌الخصوص از من بپرسند در چه زمان تحصیلات تکمیلی را مشغول بودید؟ فقط یک جمله خواهم گفت: «سال عام‌الکرونایی»
    این بود خاطرات شیخی که در سن ۵۲ سالگی آرزوی تحصیل کرده بود ولی با شرایط کرونایی آمیخته شد.

    پاسخ دادن
  14. فاطمه ریاحی

    • من فاطمه ریاحی اصطهباناتی دانشجو معلم زیست شناسی، ورودی ۹۷ دانشگاه فرهنگیان پردیس شهید باهنر شیراز هستم. می‌خواهم برای شما یکی از تجارب دوران کرونایی ام از درس راهبردهای تدریس در آموزش زیست شناسی تعریف کنم.
    • این درس جز دروس تخصصی من محسوب می‌شود. دانشجو معلمان در این درس یاد می‌گیرند که چگونه از روش تدریس‌های مختلف برای ارائه مطالب کتب زیست شناسی استفاده کنند. انتخاب روش تدریسی که متناسب با مطلب مورد نظر باشد، تأثیر مثبتی در جلب توجه دانش آموزان به درس و افزایش میزان یادگیری آن‌ها خواهد داشت. این درس درترم مهر سال ۱۳۹۹ برای من ارائه شد. تعداد دانشجویانی که این ترم این درس را گرفته بودند، ۳۱ نفر بودند. به همین علت مدیر گروه دو سکشن برای ارائه این درس در نظر گرفت. هر دو سکشن در روز یکشنبه برگزار می‌شد. من سکشن اول، ساعت ۱۶:۰۰-۱۴:۰۰ انتخاب کردم. تعداد دانشجو معلمان این سکشن ۱۶ نفر بودند. سکشن دوم ساعت ۱۶:۰۰-۱۸:۰۰ برگزار می‌شد. هر دو سکشن را استاد دکتر لیلا رضاییان تدریس می‌کرد. کلاس به صورت آنلاین در سامانه Lms و در بستر Adobe Connect برگزار می‌شد.
    • با وجود اینکه این درس، یک درس تخصصی بود، اما به علت یک واحدی بودن آن، دانشجو معلمان به آن کم توجهی یا بی توجهی می‌کردند. در بیشتر مواقع تعداد افراد حاضر در این کلاس بین ۱۰ تا ۱۲ نفر بودند. از این تعداد هم فقط دو نفر یعنی من و یکی از همکلاسانم مشارکت داشتیم و بقیه تنها حضوری خود را اعلام می‌کردند و هیچ گونه فعالیتی از خود نشان نمی‌دادند.
    • در یکی از جلسات برگزاری کلاس، استاد روش تدریس مبتنی بر رأی‌گیری را آموزش داد. استاد گفت: ((معمولاً در کلاس‌های مجازی میزان مشارکت دانش آموزان کاهش پیدا می‌کند و کلاس به یک کلاس منفعل تبدیل می‌شود. مشارکت دانش آموزان رابطه مستقیمی با میزان یادگیری آن‌ها دارد.)) من این ترم درس کارورزی یک هم داشتم و سر کلاس‌های درس مدرسه این مسئله را مشاهده می‌کردم. به همین علت زمانی که استاد این جملات را می‌گفت، به چرایی کاهش میزان یادگیری دانش آموزان در کلاس درس پی بردم. سپس استاد ادامه داد: ((از این روش تدریس می‌توانید در آموزش مجازی استفاده کنید. با استفاده از این روش تدریس شما شاهد افزایش مشارکت دانش آموزان در کلاس درس خواهید بود.)) زمانی که استاد این جملات را بیان کرد، با خودم گفتم: ((یعنی می‌شود؟ اصلاً می‌توان این روش تدریس را اجرا کرد؟ آیا دانش آموزان همیاری می‌کنند؟ و …)) این سؤالات مداوم در ذهن من تکرار می‌شد. سپس استاد گفت: ((به عنوان کار کلاسی می‌توانید هفته آینده یکی از موضوعات کتب درسی متوسطه دوم را با این روش تدریس در این کلاس اجرا می‌کنید. چه کسی داوطلب می‌شود؟)) من هم به سرعت تایپ کردم: ((من استاد)) استاد هم گفت: ((خب خانم ریاحی تقبل زحمت کردند. پس هفته آینده خانم ریاحی به جای من تدریس خواهند داشت.))
    • موضوع تدریس را گفتار دوم فصل سوم کتاب زیست شناسی سال دوازدهم، چگونگی وراثت صفات، انتخاب کردم. سپس طرح درس و جزوه درسی تهیه کردم. طرح درس و جزوه درسی را برای استاد ایمیل کردم و او آن‌ها را تأیید کرد. از قبل مطالعاتی پیرامون این روش تدریس انجام دادم و متوجه شدم روش‌های مختلفی برای استفاده از آن وجود دارد. من هم این روش را انتخاب کردم: سؤال را برای دانشجویان می‌خوانم، اگر توضیحی مورد نیاز باشد، روی سؤال می‌دهم، سپس برای آن‌ها ۹۰ ثانیه زمان می‌گیرم و بعد از ۹۰ ثانیه از آن‌ها می‌خواهم هم‌زمان گزینه صحیح را تایپ کنند. اگر کسی جواب را غلط بدهد، از او می‌خواهم علت انتخاب این گزینه را توضیح دهد.
    • با اینکه درترم های قبل (زمانی که کلاس‌ها به صورت حضوری برگزار می‌شد) تدریس داشتم، اما این اولین تدریس مجازی من محسوب می‌شد. به همین علت استرس داشتم. وارد برنامه Adobe Connect شدم. استاد از قبل نقش من را از دانشجو به ارائه‌دهنده تغییر داده بود. جزوه را در برنامه بارگذاری کردم. همکلاسی‌هایم هم به مرور به کلاس اضافه می‌شدند. استاد گفت: ((شروع کنید خانم. بچه‌ها هم کم‌کم می‌آیند.)) من هم نفس عمیقی کشیدم و مطابق با طرح درسی که نوشته بودم، شروع به احوال‌پرسی با دانشجویان کردم و بعد از انجام مراحل روش ایجاد و تداوم انگیزه و ارزشیابی آغازین، شروع به تدریس تدرس جدید کردم. سپس به انجام ارزشیابی تکوینی رسیدم. تا اینجا از روش تدریس سخنرانی و پرسش و پاسخ استفاده کرده بودم، از این مرحله به بعد باید از روش تدریس مبتنی بر رأی‌گیری استفاده می‌کردم. تعداد دانشجویان سرکلاس ۱۵ نفر بود، که با خودم ۱۶ نفر می‌شد. یعنی همه سرکلاس آمده بودند. هم متعجب و هم خوشحال بودم. گفتم: ((خب دخترا. می‌خواهیم سؤال بازی کنیم. به این صورت که من روی هر سؤال می‌خوانم، روی سؤال توضیح می‌دهم، سپس برای شما ۹۰ ثانیه زمان می‌گیرم، بعد از اتمام زمان همگی با هم گزینه صحیح را تایپ کنید. همه متوجه شدید؟)) دانشجویان هم با تایپ کلمات بله و آره متوجه شدن خودشان را اعلام کردند. به همین ترتیب ۱۰ سؤال ژنتیک را با دانشجویان کار کردم. همه ۱۶ نفر به ۱۰ سؤال جواب دادند. زمانی که کسی گزینه‌ای را غلط اعلام می‌کرد، میکروفون او را فعال می‌کردم و از او می‌خواستم علت خود را برای انتخاب این گزینه بگوید. حتی کسانی که در هیچ کدام از کلاس‌ها صحبت نمی‌کردند و هیچ مشارکتی نداشتند، نظر خود را می‌گفتند و به سؤالات جواب می‌دهند.
    • پس از اتمام درس استاد میکروفون خود را فعال کردند و گفتند: ((بسیار سپاسگزارم از خانم ریاحی. امروز اتفاق جالبی افتاد. همه ۱۶ نفر سرکلاس حضور داشتند. کاری که من نتوانستم انجام بدهم، اما خانم ریاحی توانستند. همچنین همگی هم در کلاس مشارکت داشتند، که در نوع خود بی نظیر است. پس می‌توان گفت با استفاده از روش تدریس‌های نوین می‌توان مشارکت دانش آموزان را بالا برد. باز هم از خانم ریاحی سپاسگزارم.))
    • دانشجویان هم در بخش comment گذاری Adobe Connect و در گروه کلاسی در WhatsApp از من تشکر کردند و گفتند: ((تو معلم فوق‌العاده‌ای خواهی شد.)) پدر و مادرم هم که در خانه حضور داشتند و هردو ۳۰ سال سابقه معلمی دارند، همین جملات را گفتند. احساس غرور و خوشحالی وصف‌ناپذیری داشتم.
    • بعدها هم در کارورزی دو از این روش تدریس برای افزایش مشارکت دانش آموزان در کلاس درس استفاده کردم که نتیجه آن مشابه اتفاقی بود که در کلاس درس دانشگاه افتاد.
    • امیدوارم این تجربه مورد توجه قرار گیرد و هرکس را که در مقام تعلیم و تربیت است، ترغیب کند تا از روش‌های تدریس نوین استفاده کند. به قول یکی از بزرگان تعلیم و تربیت (متأسفانه نام او در ذهنم نیست) یادگیری امری سخت است و وظیفه ما معلمان این است که مسیر یادگیری را برای دانش آموزان هموار کنیم.

    پاسخ دادن