روایت‌های کرونایی استادان

استاد عزیز سلام

لطفاً در ابتدای روایت خود، رشته و محل فعالیت خود را و بطورکلی مشخصاتی که می‌تواند گویای ویژگی‌های انضمامی روایت شما باشد ذکر کنید.

خواهشمند است در روایت خود، قالب جستار یا داستان را بدون پرداختن به زمینه‌های تخیلی با مواردی چون ۱- موضوع روایت ۲- مواجهه شما با مشکل ۳- واکنشی که شما یا دوستانتان در مواجهه با آن مشکل داشته‌اید ۴- بازخورد دیگران به مشکل شما و ۵- راه حل پیشنهادی‌تان انتخاب کنید. لازم است محور این روایت، «میدان دانشگاه» باشد و میدان‌های دیگر اعم از خانواده یا محیط کار یا غیره – در صورت وجود- در نسبت با این میدان اصلی در روایت شما دیده شود.

دسته بندی: گفت‌و گو

نوشتن دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاه ها

  1. رضا ماحوزی

    خیلی کوتاه می‌نویسم اما برایم سخت است نوشتن.
    بعد از ظهری خسته حوالی پایان کلاسم، با دانشجویان ورودی جدید ارشد فلسفه صحبت می‌کردم و علایق و چرایی ادامه تحصیل‌شان را می‌شنیدم و تلاش داشتم در اولین جلسه با آن‌ها ارتباط برقرار کنم. کلاس را در ادوبی کانکت برگزار کرده بودیم. از سر تفنن، گوشی‌ام را هم روشن کردم تا واتسابم را چک کنم.
    از دو شب قبل، بعد از اینکه پوستر «فراخوان روایت‌های کرونایی دانشگاهیان» را برای دوستانم ارسال کرده بودم، از طرف یکی از دوستان شهرکردی پیامی دریافت کرده بودم و با آن دوست قدیمی پیام‌هایی رد و بدل می‌کردم؛ از این سنخ پیام‌ها که «سلام آقای دکتر. ممنون از ارسالتون. فکر می‌کنم یکی از غریبانه‌ترین روایت‌های کرونایی مال دکتر معین هست… منتهی ما باید اونو تحریر کنیم…» و من جواب دادم که «سلام دکتر جان. شما آن را تقریر کنید». یک روز بعد جواب داد «سلام آقای دکتر…. دکتر معین چهل روزه از بین ما رفتند. قربانی همین کرونای منحوس شدند». من هم جواب دادم «عجب. چه تلخ. حتماً بنویسید». از آنجا که می‌دانستم دکتر معین دوست و همکلاسی دوره دکتری‌ام در دانشگاه شهرکرد همکارهای متعددی با نام معین دارد، منتظر بودم دوست من روایت دکتر معین مرحوم را در سامانه «روایت‌های کرونایی دانشگاهیان» بنویسد و ثبت کند. اما یک روز بعد در همان کلاس بعد از ظهری، ناگاه آگهی ترحیم دوستم را در واتساب دیدم. پیام دادم «خدا رحمتشان کند. آقای دکتر چرا عکس شما روی پوستر هست؟». آگهی حاوی دو عکس بود؛ عکس یک پیرمرد و عکس دوست من «دکتر امراله معین». فکر کردم مرحوم مذکور همان پیرمرد است و خلاصه اصلاً به چیز دیگری فکر نمی‌کردم. بلافاصله جواب آمد که «سلام آقای دکتر من همسر دکتر معین هستم. ایشون که دوست شما بودند چهل روز هست که فوت کردند و دیگه در کنار ما نیستند». گویی آب یخی و شاید هم آب جوشی بر سرم ریخته باشند. خنده‌هایش، احوال‌پرسی‌های گرمش، از دو پسر گفتن‌هایش و خلاصه کلی خاطرة دیگر در ذهنم نقش بست و نمی‌توانستم کلاس را بیشتر از این ادامه دهم.
    این کرونا خیلی‌ها را بدبخت کرده است؛ خیلی از دانشگاهیان را عزادار کرده و خاطره خود را خیلی مستحکم در اذهان همگان تثبیت کرده است.
    دکتر معین من را یاد استاد فیرحی و صدها استاد و پزشکی انداخت که باورشان نمی‌شد قربانی این ویروس باشند. کرونا ضربه محکمی بر پیکره نظام آموزش عالی ما وارد کرده است؛ از کلاس‌های درس تا افت تحقیقات و تا قربانی شدن استادان و دانشجویان.
    منتظر روایت همسر مرحوم دکتر معین می‌مانم.

    پاسخ دادن
  2. طهماسب علی پوریانی، عضو هیئت علمی گروه علوم سیاسی دانشگاه رازی و معاون فرهنگی دانشگاه

    من و کرونا

    ۱. قبل از هر چیز باید اعتراف کنم مبتلا‌شدن بنده به ویروس کرونا، ناشی از کم‌توجهی یا غفلت از هشدارها و توصیه‌های متولیان جان‌بر‌کف حوزه پزشکی و سلامت بود، به عبارت دیگر از همان روزهای اول که ناقوس ورود شوم این ویروس به کشورمان نواخته شد از آسمان و زمین توصیه نمودند و حتی دستور مؤکد دادند که از شرکت در تجمعاتی نظیر مراسم عروسی و فاتحه‌خوانی پرهیز کنیم و لذا در حالی‌که اینجانب در کسوت معلمی، با هزار و یک دلیل عقلانی، شرکت در کلاس درسم را تحریم کرده‌ام متأسفانه توان گفتن نه به خود و جامعه را در تعطیلی موقت چنین مراسمی نداشتم، مراسمی که جز به گسترش و تداوم مصیبت و غم کمک نمی‌کند!
    بدون تعارف خیلی نگرانم مشمول این مذمت الهی قرار بگیرم که «گوش دارند ولی حرف‌شنو نیستند» (لَهُمْ آذَانٌ لا یَسْمَعُونَ بهَا) لذا با نگارش این چند سطر مایلم با نیت پیشگیرانه، خطرات و عواقب این سرپیچی یا بی‌توجهی و غفلتم را در ذهن خود و جامعه زنده نگه دارم که صرف نظر از جان خودم که ظاهراً قابلی نداشت، همسر و پسر و عروسم چه گناهی داشتند که آنها را نیز مبتلا و در معرض خطر قرار دادم. پسر و عروسم تنها دو ماه از عروسی‌شان می‌گذشت و اکنون تحت لوای مرگ محتمل، همۀ آرزوهای قشنگ خود را بر باد رفته می‌دیدند. براستی اگر چنین می‌شد و حتی همه عالم و آدم مرا می‌بخشیدند آیا خودم می‌توانستم خودم را ببخشم! البته هرگز چنین بخششی در کار نبود و قطعأ تا لحظه مرگم، مونس یک مجرم در درون خویش بودم! به هر حال، لطف مستمر خدای مهربان شامل حالمان شد و به خیر گذشت و البته اندکی به خود امیدوارم که حلقه‌های این غفلت را با تکرار کارهای ناصواب دیگر تکمیل نکرده و در این زمینه دست‌کم دو سه اقدام درست و بجا داشتم؛ از‌جمله در همان روز نخست دریافت نشانه‌های آلودگی به ویروس، از رفتن به یک مهمانی از قبل مقرر و با میزبانانی قابل احترام پرهیز نمودم و نیز به وجهی هشدار‌آمیز، اقوام و همکارانم را از اوضاع خود و علت آلودگی که شرکت در مراسم فاتحه‌خوانی بود مطلع کردم و اینکه در‌کل، توصیه‌های متولیان سلامت جامعه را در چنین تکالیفی نظیر نماز، واجب تلقی نموده و تبلیغ کرده‌ام.

    ۲. قصه میزبانی‌ام از کرونا به نکته بالا ختم نمی‌شود و دست‌کم دو اثر ماندگارتر را برای بنده به همراه داشت؛ در مورد اول آن، دو روز قبل از ابتلای به این ویروس، از محل کار که به خانه برگشتم حاج خانم و داخل هال و پذیرایی را سراسیمه و بهم ریخته دیدم، خیلی زود فهمیدم علت آن مشاهده یک موش بوده که در تعقیب و کنترل آن، اولاً درِ اتاق‌ها را بسته و ثانیاً زیر درها را با کهنه، درزگیری نموده بودند و اکنون درست پس از دو روز، این بار مرا به‌عنوان یک ویروس‌زده، در درون یکی از همان اتاق‌ها، کنترل می‌نمودند و درِ آن را دقیقاً با همان کهنه چند روز پیش، درزگیری کرده بودند. لذا خیلی سریع، موجودیت خود را با آقای گرگور زامزا در مسخ کافکا، قابل مقایسه دانستم که پس از یک خواب پریشان به یک سوسک تبدیل و تغییر شکل داده بود؛ گذاشتن و رها‌کردن غذا در پشت درِ اتاقم و شنیدن خبر دفن غریبانه کرونازده‌ها، به تشابه این دو گونه مسخ مدد می‌رساند. همیشه گذاشتن شیر، در پشت درِ اتاق گرگور مسخ‌شده و مرگ و جسد وی که با جارو به درون یک خاک‌انداز انداخته شده و از پنجره ساختمان چند طبقه به بیرون پرت شده بود آزارم می‌داد. آه که تاب‌خوردن آهسته آن اندام نحیف رنجور در حد فاصل پنجره تا نقش بستن آن در کف خیابان، چه دردناک بود و اینک در مسخ جدید، در برابر این پرسش قرار گرفتم که بین من و آن موش چه فرقیست؟! دو روز قبل، همه درزهای ورود به اتاق را می‌بستند که موش از هال و پذیرایی به آن نفوذ نکند و اینک همۀ درزها را با همان کهنه کیپ می‌کنند که حتی نَفَس من از اتاق به درون هال و پذیرایی سرایت نکند! آیا الفاظ دهان‌پُر‌کن استاد و دکتر و غیره تا این حد یاوه و هیچ و پوچ بودند؟ حتی فراتر از آن آیا عبث‌آلود، خود را اشرف و افضل نخوانده بودیم؟ اگر افضل و اشرف بودیم و هستیم پس توجیه مسخ این مردی که موش شده بود چیست. آیا این وضعیت، روایتی از صحت و اصالت پوچی انسان نبوده و نیست: درهای بسته، درزهای گرفته، اولاد رمیده، اقوام تکیده، چشایی عاطل، بویایی باطل، تب تموزی، لرز زمهریری، مرگ بی‌تشییع و ده‌ها تهدید و تحدید در انسان‌بودن که از ذهنم عبور می‌کرد و البته رؤیت همه این تصاویر ترسناک، در مقیاس زمانی، واقعاً یک «آن» بود و گذشت زیرا آن دستان امیدورای که حداقل چهل سال به فراسوها ستون می‌شدند و آن چشمانی که روزانه از نور مجلد انرژی می‌گرفتند گوهر و بارقه‌هایی را به چنگ آورده و در درونم پنهان و ذخیره نموده بودند که اینک به وجهی شگفت‌انگیز چنان پرتوافشانی می‌کردند که نه در و نه دیوار، نه شهر و نه حصار را یارای دربند کشیدنم نبود. لذا در طول قریب یک ماه قرنطینه، جز فراخی تا دوردست‌ها ندیدم؛ نه وحشت تنهایی به سراغم آمد، نه میل به ماندن تحریکم می‌نمود، حقیقتاً مسأله‌ام نه مردن بود و نه زیستن. لذا همچنانکه ولو یک بار هم به زنده‌ماندن دعا نکردم مرگ را نیز نطلبیدم یعنی مرزی میان حیات و ممات ندیدم که یکی را بر دیگری ترجیح دهم که هر دو عرصه حضور یک وجود مهربان بودند و به گمانم اگر این قرنطینه سال‌ها طول می‌کشید چنین بودم که بودم. در پایان و در توافق با «شاکراً لأنعمه» ذکر نکته‌ای را ضروری دانسته و البته نمی‌خواهم کاستی‌های نظام سیاسی موجود و برآمده از انقلاب اسلامی ۵۷ را نادیده بگیرم، اما در برابر آرزوی برخی که اگر انقلاب نمی‌شد این مملکت کمتر از ژاپن و کرە نبود، در این ایام کرونازدگی‌ام به‌عینه دیدم که احتمالاً داشتن بهترین ماشین‌ها و عمارت‌های تهی از معنای سرمدی، نه‌تنها نمی‌توانست مرا سرخوش درنوردیدن دژهای مادی کند، بلکه هر یک از آن‌ها زنجیری بودند در زجر‌کشیدن از اسارت در حصار تنگشان.
    «الْحَمْدُ لِلََهِ الََذِی هَدَانَا لِهَذَا وَمَا کُنَّا لِنَهْتَدِیَ لَوْلَا أَنْ هَدَانَا اللَّهُ»

    پاسخ دادن
  3. مریم اسکافی نوغانی

    رشدهای علمی و اخلاقی من و دانشجویانم با کرونا
    بنده اسکافی هیئت علمی دانشگاه آزاد اسلامی در خراسان رضوی هستم. داستان دوستان دیگر را در بخشهای مختلف روایتهای کرونایی خوندم و برخی از آنها بسیار غم انگیز بود. خاطره من به شکل دیگری از کرونا در این دو ترم رقم خورد که یک بار دیگر با عمق جانم به این حدیث رسیدم که هرگز به مقام ایمان نخواهد رسید مگر آن کس که بلا را نعمت ببیند. شاید همه ما تصور تهدیدآمیز و ناراحت کننده ای از کرونا داشته باشیم مانند خود من که از زمان شروع کرونا شاهد ازدست دادن عزیزان زیادی در بین بستگان و یا گرفتارشدن به این ویروس در بین همکاران بوده ام. خدا همه این عزیزان ازدست رفته را رحمت کنه و شفای عاجل به همه بیماران کرونایی عطا کنه. اما به این نکته اعتقاد بسیار راسخ دارم که خدا هرگز برای بندگانش بد نخواسته و نمیخواهد. هرچه هست خیر است و حکمت که اگر به حکمت آن برسیم میتونیم مشکلات را آسانتر بگذرونیم. از این رو در این داستان میخوام خاطراتی از تدریس خود و اتفاقات جالب و خاطره انگیزی که در طول این دو ترم همراه با کرونا برایم رخ داد را به طور کلی تعریف کنم که مجال بازکردن و ریزتعریف کردنش اینجا نیست شاید برای خوانندگان هم جالب باشد. این خاطرات نشان می دهد کرونا نکات مثبت زیادی هم دارد اگر به آن توجه کنیم.
    از آنجا که بنده در یکی از شهرستانهای استان خراسان رضوی تدریس می کنم و هفته ای سه روز بین شهرستان محل خدمت و محل سکونتم در مشهد رفت و امد بودم خب با آمدن ویروس کرونا کلاسها دو هفته تعطیل شد و سپس از اواخر بهمن ماه دوباره به صورت آنلاین شروع شد. بنابراین برای سلامتی من خیلی خوب بود چون هم از تلف شدن ساعتهای متمادی وقتم در راه جلوگیری کرد هم از کمردردهای ناشی از سوار شدن در اتوبوس و در راه بودن. از آن زمان تا کنون اتفاقات زیادی برایم افتاد که در اینجا مطرح می کنم. من علاوه بر تدریس سه روزه در محل خدمت خود در دانشگاه آزاد در همان شهرستان در واحد پیام نور هم تدریس داشتم و هنوزم دارم. در سالهای قبل معمولا دانشجوان پیام نور به کلاس نمی آمدند و من روز اول به دانشگاه رفته و هر تعداد دانشجویی که حضور داشتند برایشان شیوه کار و نمره دهی را گفته و هر هفته بعد از اون در استادسرا میموندم تا اگر دانشجو آمد به من اطلاع بدهند تا برم زیرا محل دانشگاه از استادسرای دانشگاه ازاد بسیار دور بود و رفتنش وقت تلف کردن بود چون دانشجو خیلی کم میومد. اما با آمدن کلاسهای انلاین با کمال تعجب دیدم تمام دانشجوان در کلاسهای پیام نور شرکت می کردند و بسیار هم فعال و علمی در باره موضوعات پژوهشی بحث میکردند زیرا رشته من جامعه شناسی و دروس تدریسم روش تحقیق بود. دانشجوانی که در دهساله خدمتم در این شهرستان در پیام نور فقط یکی دو نفر حضور مستمر داشتند و کسی حضور نداشت با آمدن کرونا اکثریت آنها استقبال کردند و کلاسهایم بسیار فعال و جذاب هم برای خودم هم دانشجوان بود طوری که اصلا خستگی را متوجه نمیشدم. آنها معتقد بودند پیام نور اسمش روشه باید همه کلاساش مجازی باشه تا ما بتونیم از هر شهرستانی که هستیم در کلاسها شرکت کنیم و تنها غصه آنها این بود که چهره مرا نمی دیدند که با اصرار آنها یکی دو بار وبکم را روشن کردم تا چهره مرا ببینند و به قول خودشون انرژی دوبرابر بگیرن. دانشجوان با این خیال به همه کلاسها می آمدند که استاد همان ۸ نمره میانترم را دارد که من همیشه به همه دانشجوان در همه کلاسهایم در هر دانشگاهی که هستم می گم هرکس فقط برای حضور و غیاب و گرفتن نمره میخواد بیاد کلاس نیاد من برای همه حضور میزنم ۸ نمره را هم به همه میدم به دانشجوان خودم هم در دانشگاه ازاد اینو میگم. دانشجوان زیادی داشتم که هیچکدوم حاضر نشدند نیان جز چند نفر محدود که همیشه در همه دانشگاهها هستند. شاید برخی همکاران من با این عقیده و روش بنده مخالف باشند اما من ۱۸ ساله که با همین روش تدریس کردم و امسال که سال ۱۹ ام تدریسم بود و دو ترمه کلاسا مجازی برگزار شده استقبال و مشارکت دانشجوان چند برابر کلاسهای حضوری است و اصلا نتونستم تشخیص بدم دانشجویی واقعا برای نمره میاد و اگر بودند تعدادشون بسیار اندک بود چون کلاس من فقط تعلیم نیست تربیت هم هست که دانشجوان نکات تربیتی و روش تدریس منو بسیار دوست داشته و دارند. خلاصه، در اواخر ترم اول به ما در پیام نور ابلاغ کردند که تمام ۲۰ نمره در پیام نور دست استاده و میتونیم با روشهای مختلف به دانشجو نمره بدیم. از یک طرف دانشجوان بسیار خوشحال بودند که از شر امتحانات تستی مبتنی بر حفظ صرف مطالب راحت شدند و از طرفی منم خوشحال بودم که میتونم حالا واقعا ارزیابی شون کنم و ببینم چطور قراره با فعالیتهای کلاسی صرف خودشون را نشون بدن. چون اصلا اعتقادی به امتحانات پایان ترم ندارم زیرا انقدر استرس به دانشجو وارد میشه که حتی از اول ترم درس را گوش نمیده فقط تو فکر امتحان و نمره است و درواقع در این مدت بسیار خوشحال بودم که کرونا اقلا منو به این ارزوم رسونده که میتونم به شکلی که خودم قبول دارم دانشجو را ارزیابی کنم. من برای امتحان و ۲۰ نمره برای دانشجوان فعالیتهایی تعیین کردم که بخشی از آنها به مشارکت در کلاس اختصاص داشت و بخشی به نقد رساله ها و طرحهایی که براشون در گروههای تلگرام و واتساپ میفرستادم. انقدر برای من عجیب بود که دانشجوانی که یک رساله یا طرح پژوهشی را دیده بودند هر کدومشون به اندازه تمام ۲۵ نفر حاضر در کلاس سوال میپرسیدند و رساله ها و طرحها را زیر سوال می بردند. در اون کلاس من برای پاسخ به سوالات دانشجوان تمام اتفاقات اون رساله ها و طرحها را که خودم یا داور یا راهنما یا مشاور یا همکار اصلی در انها بودم را ریز به ریز تعریف کردم و در حین تعریف به سوالاتشون پاسخ میدادم و توضیح میدادم چرا اینجا اینجوری شده یا اونا باید به چه چیزهایی توجه داشته باشند. اون جلسات انقدر برای دانشجوان ارشد اون دو کلاس در پیام نور مفید بود که کسانیکه حضور کمتری در کلاس داشتند و دیرتر متوجه شده بودند کلاس به صورت مجازی است بسیار غصه دار شدند که چرا در کلاسها نبودند و از اونجا کلی مشتری برای راهنماشدن و مشاور شدن در پیام نور پیدا کردم که طبق مقررات پیام نور نمیشد راهنما یا مشاورشون باشم. من تمام این ۱۹ سال هیچوقت جلسه اول را تدریس نکردم و خودم با دانشجو صحبت می کنم درباره خودم درباره اونها و رشته شون و اینکه چقدر دوسشون دارم و برام مهمه که به جایی برسند و جلسه اخرم همیشه میذارم برای ارزیابی خودم به طور شفاهی تمام نقاط قوت و ضعفم را باید بگن و انقدر با این روش موفق بودم که خودم تعجب میکنم چقدر این نوع برخورد میتونه جواب بده. در ترم جدید نیز اتفاقات جالبی با دانشجوان پیام نور برایم افتاد که بسیار برای خودم خوشحال کننده بود. وقتی سر کلاسها قرار بود دانشجوان ارشد ترم اول در رشته های مختلف مثل تحقیقات اموزشی و روانشناسی مثبت گرا موضوعات رساله خودشون رو مطرح کنند و من توضیح بدم این موضوعات خوبه یا نه چه مشکلی داره چه چیزهایی را باید براشون درنظر بگیرند سوالاتی درباره فضای شاد مطرح شد زیرا تعدادی از اونا معلم بودند و مشکلاتی که با دانش اموزان داشتند را مطرح کردند مثلا اینکه به جای دانش اموز مادرش براش تکلیف حل میکنه و نمیدونم چکار کنم که خودش انجام بده و معلمان باتجربه و مبتکر پیشنهاد میدادند به هم و به این صورت تعاملات مجازی در کلاسها بین دانشجوان صورت گرفت و ارتباطات دونفره و سه نفره تلگرامی و واتساپی بین خود آنها خارج از کلاس برگزار شده بود که در جلسه اخر کلاس که همیشه از دانشجویان درباره تدریس و اخلاق و ویژگیهای خودم و کلاس و درس سوال میپرسم همه اینها رابرام تعریف کردند که چطور تعاملات اونها با هم باعث شده بود معلمان روشهای جدیدی را از هم یاد بگیرن و به کار ببرن که دانش آموزانی که متکی به پدر مادر بودند خودشون با ذوق و شوق تکلیف انجام بدن و والدینشون به معلمشون گفته بود که چقدر این روش شما خوب بود. اتفاقات از این دست انقدر برای من در این همه سال تدریسم چه حضوری چه مجازی رخ داده که مجال صحبتش اینجا نیست اما در این کلاسهای مجازی من متوجه شدم که اگر من شیوه درستی را پیش بگیرم نه تنها دانشجو غیرفعال و بی علاقه نیست بلکه خیلی هم با ذوق میاد کلاس و فعالیتم میکنه مهم اینه که استاد چطور برخورد کنه و به چه شیوه ای دروس سخت را تدریس کنه که دانشجو خسته نشه و به قول خودشون نه تنها درس علمی سخت را یاد بگیره بلکه درس زندگی هم از استادش بگیره.
    علاوه بر این بنده در دانشگاه فرهنگیان هم این ترم تجربه جدید داشتم که بسیار برای خودم درس آموز و زیبا بود من این ترم با دو درس روایت پژوهی و درس پژوهی متوجه شدم برخی از اون روشهایی که در کلاسهای پیام نور داشتم درواقع تدریس این دو درس بوده که دانشجومعلمان باید یادبگیرن تو کلاساشون انجام بدن که مانند همین خاطرات در دانشگاه پیام نور تونست هم به خودم کمک کنه هم به دانشجو که فکر می کنم مطرح کردنش خیلی دیگه از حوصله یک روایت خارج میشه. اما خوشحالم که کرونا به من خیلی چیزا یاد داد که قبلا بلد نبودم. کلاسهای مجازی با همه سختیهاش اتفاقات خوبی را برام هم در دانشگاه ازاد هم پیام نور و هم فرهنگیان رقم زد که شاید آنها را تبدیل به کتابی کنم و نامش را بذارم تجربه زیسته یک استاد از کلاسهای حضوری و مجازی در دانشگاه. با تشکر از دست اندکاران این برنامه در موسسه مطالعات فرهنگی اجتماعی

    پاسخ دادن
  4. رضا نصيری حامد

    در مقام یک عضو هیئت علمی رشته علوم سیاسی در دانشگاه تبریز، مواجهه با کرونا افزون بر جامعه، در محیط علمی و پژوهشی نیز فارغ از تجربه برایم نبوده است که سعی میکنم یکی از مهم ترین آنها را به ایجاز مطرح نمایم:
    کرونا در بازنگری تاریخ گذشته و آثار برجای مانده از پیشینیان و رویارویی با پدیدارهای بر جای مانده از گذشته نقشی بی بدیل داشت. توضیح اینکه اگر با توجه به بحران کنونی به رغم همه تدابیر بهداشتی، اطلاع رسانی ها و همکاری های ملی و بین المللی، عمق فاجعه کرونا تا بدین میزان زیاد و وسیع بوده است، پس در خصوص پیشینیان چه در ایران و چه مناطق دیگر جهان در دوران قبل تر که فاقد این عناصر بوده اند، چه باید گفت. مسئله زمانی بغرنج تر می شود که از جمله در یکی دو مطلبی که متناسب با این قضیه نوشته و چاپ شده یا در شرف چاپ هستند، متوجه شدم مواجهه جامعه ایرانی با مصائبی مشابه کرونا از قبیل وبا، طاعون و … گاهی مسئله ای ذوابعاد بوده است؛ گاهی فقدان امکانات، توان، نیز اراده و تدبیر لازم و حتی کوتاهی ها و برخی اوقات نیز توس به امور انحرافی و خرافات بر مشکلات موجود می افزوده است. به ویژه در کشور ما که دولت و نظام سیاسی همواره مسئله بوده است و در سال های اخیر هم سوال از کارآمدی و بلکه اصلاً فلسفه وجودی آن بسیار مطرح می شود، این تجربه برای بنده بسی مهم و شفاف تر از هر زمان دیگری مطرح شده و بارها حداقل در تأملات خویش بدان اندیشیده ام و سعی نموده ام در اثر ارتباط با متون و روایت های تاریخی از خود بپرسم که نسبت اکنون و حال ما با گذشته مان مخصوصاً درباره تعامل با نهادی همچچون دولت چیست و تا چه میزان مسئله رویارویی با بیماری هایی از قبیل کرونا ناشی از سوءتدبیر و یا شاید هم ناتوانی بوده است؟ اگر تجربه اکنون نسبتی وثیق با گذشته دارد که ظاهراً در خصوص آن چندان تردیدی روا نیست، تجربه تأمل در شرایط کنونی در پیوند با گذشته شاید مرا در امر قضاوت در خصوص گذشتگان محتاط تر نموده است؛ صد البته این گفته بدان معنا نیست که از نقد آنچه بر ما گذشته و عاملان آن سر باز زنیم؛ اما نکته مهم آن است که اندکی همدلانه باید با آنچه بر ایشان گذشته است، رویارو شویم وتمامی مشکلات را ناشی از فقدان لیاقت در نزد ایشان ندانیم چرا که به واقع مسئله دشواری های دولت و ملت با چنین مسائلی از آنچه در بدو امر مشاهده می شود، بسیار عمیقتر بوده است. این مهم افزون بر فهم مناسب تر گذشته شاید بتواند درس های مهمی برای اکنون ما نیز در بر داشته باشد. اینکه این درس ها چه بوده اند، طول و تفصیل و فراغت مناسب خود را می طلبد با این حال گسسته تر شدن رابطه میان ملت و دولت در چنین مواردی به ویژه در شرایطی که این قبیل مشکلات به طول بینجامد و تاب آوری جامعه در قبال آن اندک شود، بسی بیشتر قابل توجه است. این امر اگر در گذشته از لابلای متون مختلف روایت شده بود، در دوران جدید با مشاهده تبعات کرونا و تخیل نمودن در موارد مشابه دشواری کار را بسی بیشتر نمایان می سازد و البته کسی چه می داند شاید تجربه آدمیان در ورای این درد و رنج و البته جدایی در کوتاه مدت و میان مدت، نیل به همبستگی و وحدتی در طولانی مدت باشد و نشانی از روی دیگر سکه این بلای طبیعی به شمار آید؛ صدالبته که تحقق این موضوع خود نیازمند بسی پیش شرط هاست…

    پاسخ دادن
  5. سمیه گیوکی

    – عصر پنجشنبه ای بود؛ دیدم گوشیم زنگ می خوره. خانمی پشت خط بود. بعد از سلام و احوالپرسی گفت:
    من مادر یکی از دانشجوهام !!!
    – خدایا سابقه نداشته… مادر قرآن آموزام تماس می گرفتن اما دانشجوها… این اولین باره!
    – شروع کرد با لهجه بیرجندی صحبت کردن تا بیشتر صمیمی بشیم.
    دخترمون با شما دانش خانواده داره. منو باباش!!! تو خونه کلاستونو گوش میدیم.
    – (دچار اضطراب شدم یه لحظه! دیگه خوب نمی فهمیدم ایشون چی میگه. فقط با خودم میگفتم نکنه حرف نامربوطی زدم و میخواد الان گله کنه یا شکایتی داره و … وای اگر شوخی نابه جایی کرده باشم. عمراً اگر یه درصد احتمال میدادم که اعضای خانواده دانشجوهام گوش بدن به مطالب کلاسی. چون خودم میرم تو اتاق، قبلش کلی سفارش که کسی وارد نشه و … اصلاً فکرشو نمیکردم مادر بخواد با دخترش بشینه و به حرفام گوش بده. این جای خود که باباها هم شاید گوش بدن!!! دلم هزار راه رفت اما به روی خودم نیاوردم).
    خودمو معرفی نمیکنم شاید بشناسید آخه ما خانواده سرشناسی هستیم. من فرهنگیم و همسرم کارمنده. درخواستی داشتم از شما…
    – بفرمایید. بنده خدا شروع کرد به درد دل و بعد زد زیر گریه.
    دخترم چند ترمه با یکی از پسرای دانشگاه پیامکی ارتباط داره. الانم کار به جاهای باریک داره میکشه. ما خانواده سرشناسی هستیم به همین دلیل اسممو نمیگم و اسم دخترمو.
    – هر طور راحتید. چه کاری از دست من بر میاد؟
    شما رو خدا سر کلاس درباره گناه بودن رابطه با نامحرم زیاد صحبت کنید. از عواقب این نوع روابط بگید. من دوتا بچه دیگه هم دارم اونا تحصیل کرده و متاهلن. فقط این آخریه هنوز داره درس میخونه و ازدواج نکرده. با قبلی ها مشکل نداشتیم . اما این یکی داره خیلی اذیت میکنه و … به حرفای شما گوش میده. بگید چیکار کنم؟
    – به دخترتون بگید به صورت یه ناشناس طوری که متوجه نشه شما با من صحبت کردید یه پیام به من بده و مشاوره بخواد بعد من سر صحبتو باهاش باز میکنم. چند توصیه دیگه هم کردم و بعد از کلی تشکر و … خانم خداحافظی کرد.
    – خیالم راحت شد. اما هنوز گیج بودم که چرا برای یه بار هم به ذهنم خطور نکرده که شاید والدین به صحبتام گوش داده باشند؟ خدایا نکنه شوخی نابه جایی کرده باشم؟ کمی فکر کردم دیدم نه تو کلاسای مجازیم هنوز زیاد مثل کلاس حضوری با بچه ها شوخی نمیکنم. ان شاالله که موردی نبوده یا اگرم بوده خداکنه اون روز لااقل باباش گوش نداده باشه. با این فکرا خودمو آروم کردم.
    – چند روز بعد دختر خانوم تماس گرفت. هنوز سر کار بودم و کاربر داشتم (مرکز مجازی آموزش حفظ قرآن کریم). گفتم لطفاً ساعت یک تماس بگیرید. اون روز کارم زودتر تمام شد … در حال خرید بودم گوشیم زنگ خورد. وقتی متوجه وضعیتم شد عذرخواهی کرد و قرار شد ده دقیقه بعد تماس بگیره. سوار اتوبوس بودم که …
    استاد من یکی از دانشجوهاتونم. خواستم راهنماییم کنید. من دختر مقیدی هستم و می دونم رابطه با نامحرم گناه داره و … حواسم هست اما مامانو بابام خیلی دارن گیر میدن. من تقریباً از ترم اول با یکی از پسرای دانشگاه به صورت پیامکی آشنا شدم و الان قصد ازدواج داریم. اما چون روستایی هست و اهل تربت حیدریه، خانواده مخالفن و میگن ما نمیشناسیم و اون به طایفه ما نمیخوره . چون ما خیلی سرشناسیم … و اون هنوز دانشجو و بیکاره. استاد خیلی بهم سخت میگیرن. خصوصاً بابام. از وقتی گفته با خانوادش قراره بیان خواستگاری گوشیمم گرفتن حتی چند بار بابام کتکم زده و اجازه نمیدن از خونه برم بیرون … (اینا رو با گریه میگفت)
    – قضیه خیلی حساس شد که! تو اینجور مواقع باید صحبت های هر دو طرفو شنید . علت این کارشونو متوجه نمیشم. شاید والدینتون دلیل موجهی دارن برا این رفتارشون. اما چند سوال: چه طور از طریق پیامک با اون آقا پسر آشنا شدید؟ شماره شما رو از کجا آورده بود؟ قبلاً شما رو دیده بود؟ و …
    آیدی منو از طریق دوستش که همکلاسیمونه گرفته بود و تو دانشگاهم منو دیده. از نظر زیبایی بین بچه های گروهشون شاید تک باشه. پسر معتقد و نماز شب خونیه. رابطه ما فقط در حد پیامک بوده. من چادر نمیپوشم اما اون از من خواسته که این کارو بکنم و من قبول نکردم به دلیل شرایط خانوادگی و …
    – چقدر ایشونو می شناسید؟ از خانواده و فامیلش چی میدونید؟ آیا اهل کار و تلاشه؟ اهل دوست و رفیق بازی نیست؟ اعتیاد چی نداره؟ فکر نمیکنید همین اختلاف نظرها تو بحث حجاب و … بعداً مشکل ساز بشه؟ …
    نه استاد، خیلی پسر خوبیه. خانوادشو نمیشناسم. اما خودش واقعاً خوبه. حتی به خاطر من تغییر رشته داده . چون فهمیده دادشم فرهنگیه رفته کنکور تربیت معلم امتحان داده اما قبول نشد. چون میدونست برای بابام شغل مهمه. الانم داره به خاطر من یه رشته دیگه میخونه…
    – به نظر شما با این مقدار اطلاعات شما تونستید ایشونو خوب بشناسید؟ خودتون میگید خانواده شما سرشناسن آیا طوری هست وقتی ازدواج کردید و دو فامیل توی مراسمتون کنار هم قرار بگیرن به هم بیاین؟ یا نه همه مسخرتون خواهند کرد که ایشون رفت با کی ازدواج کرد؟ و … از کجا معلوم همینطور که پیامکی با شما دوست شده با کسای دیگه ای دوست نباشه؟
    نه استاد اصلا اینجور پسری نیست، نماز شب میخونه…
    – ببینید ما خانوم ها احساسی هستیم وقتی عاشق میشیم شاید خیلی از عیب های طرفو نبینیم. بدونید هیچ پدر و مادری بد بچه شونو نمیخوان. کاش اجازه بدید پدرتون یا یه واسطه ای که مورد قبوله و روی ایشون نفوذ داره بره تحقیق کنه. حتی از یه خط ناشناس به عنوان یه خانم بهش پیام بده ببینید با او هم رابطه برقرار میکنه یا نه و …
    – مادر دانشجوم گوشیو گرفت. سلام واحوالپرسی و تشکر …
    خانم صحبت هاتونو شنیدم . تمام حرفای شمارو باباش بهش گفته اما کو گوش شنوا … مرضیه! همه اینا رو بابا بهت نگفت؟! ببین استادم همون حرفای ما رو میزنند؟ خانم ما خانواده سرشناسی هستیم با چند تا از مسئولین دانشگاه فامیلیم نمیتونم خودمو معرفی کنم. شما رو خدا بهش بگید دست بر داره نمیتونیم تحمل کنیم. آبرومون داره میره با کارای این دختر…
    – در همین حین همسر خانم انگار از راه رسید… چند توصیه به مادر کردم که مدتی مراعاتشو بکنن نذارن بینشون فاصله بیفته و کمتر گیر بدن بهش … بعد خانم گوشیو داد به شوهرش!!!
    سلام استاد ببخشید که مزاحم شدیم. تمام این حرفا رو ما بهش گفتیم اما گوش نمیده لطفا شما نصیحتش کنید و …
    – وقتتون بخیر حاج آقا. بله مادرشون گفتند. چند توصیه به ایشون کردم. شما هم لطف کنید تو این بازه زمانی صبوری کنید و اجازه بدید مواردی که گفته شده انجام بدن. بعد از تحقیقات و … خودشون متوجه خواهند شد. رابطتونو با دخترتون صمیمیتر کنید و …
    ببخشید استاد چون در حال صحبت با شما بودم و آقا از راه رسید به خاطر اینکه فکر نکنند با کس دیگه ای صحبت میکنیم مجبور شدم گوشیو بدم به ایشون تا با شما صحبت کنند!!!
    – معلوم شد پدر آدم تعصبی هستند و به خانواده زیاد اعتماد ندارند؟
    – خلاصه این ماجرای اولین تجربه کلاس مجازی بنده بود که حسابی باعث شد حواسمو جمع کنم هر حرفی نزنم، هر احتمالی در حین برگزاری کلاس بدم و از همه مهمتر اینکه خوشحالم تو این وضعیت کرونا زده تونستم لااقل اعتماد یه خانواده رو جلب کنم و محرم اسرارشون بشم. پس کلاس مجازی اون قدر هم که اول ترم مایه عذابم بودم بد نیست میتونه خوبیای خودشو داشته باشه. همچنین این تجربه باعث شد شماره محل کارمو با تایمی که میتونم پاسخگو باشمو به دانشجوها بدم که اگر کار خصوصی داشتند و نتونستند داخل کلاس یا گروه تلگرامی بگن دسترسی به من داشته باشن برا ارتباط گیری بهتر. (آخه قبلش بهشون گفته بودم هر کاری دارند از طریق گروه کلاسی مطرح کنند و به دلیل مشغله کاریم تماس نگیرند یا به پی ویم پیام ندن). این فکر باعث شد چند روز بعد یکی از بچه های رشته باستان شناسی با مرکز تماس بگیره و بعد از کمی صحبت متقاضی ثبتنام در حفظ قرآن هم بشه. الان ایشون جزء کاربرای مرکزند و دارن قرآن حفظ میکنن … خداکنه بتونیم از فضای ایجاد شده نهایت استفاده رو ببریم و با غنی تر کردن محتوای کلاس، ان شالله دردی از هم نوعامون دوا کنیم.

    – یا علی. التماس دعای فرج

    پاسخ دادن
  6. الهه شمس

    انگار قبلا کمتر می دانستم از تدریس در دانشگاه چه می خواهم!

    هر روز کلاس، مسیری تکراری و عادت گون را طی می کرد. یاددهی یکی دو مبحث بر طبق سرفصل، مثال زدن های بیشمار، پرسش و اتمام کلاس؛ کاملا بی اعتنا به حال و احوال دانشجو.

    اما الان حداقل بهتر می دانم که از یک کلاس درسی چه چیزی را نمی خواهم!
    من نمی خواهم مطلبی را بگویم که خودم را به وجد نیاورده است.

    من نمی خواهم بر غم دانشجویی بیفزایم.

    من نمی خواهم دانشجویی از درس و از زندگی دلزده شود که روزگار کرونایی به اندازه کافی او را ناامید و دلزده کرده است.

    در یک کلام من نمی خواهم به او چیزی را یاد دهم که بیشتر می خواهم شور حیات و ارزش زیستن را به او یاد آوری کنم.

    این خودش گام بزرگی است.

    تجربه مشترک نگرانی و ترس از کرونا و شرایط پیش آمده برای من و دانشجویان، وجهه ای دیگر از تدریس را بر من آشکار کرد.

    غصه های پر قصه روزهای کرونایی رسالتی بیش از تدریس تمام کمال سرفصل را به من یادآوری نمود و آن هم امیدبخشی و انگیزه بخشی به افرادی کوچکتر و نازک دل تر از خودم بود.

    کرونا به اندازه کافی روح و روان و جسم و ذهنشان را به بازی گرفته بود و من هر چقدر خسته یا کسل، می بایست با خود نور و ستاره را برایشان می بردم.

    فردا (۹۹/۱۱/۱۹)، جلسه اول ترم جدید است و من از نگرانی ورود مهمانی ناخوانده و ماسک نزده به خانه مادرم، خوابم نمی برد.

    نگران بیماری قلبی اش هستم. فکرم هزار جا می رود. امان از این مهمان ناخوانده ماسک نزده و امان از رودروایستی من!

    اما با وجود همه این نگرانی ها باید خودم را برای فردا صبح آماده کنم؛ گروهی منتظر من هستند و من باید اندکی غم این روزها را برایشان هموار کنم.

    به ستاره ای که از پشت پنجره به من خیره شده، زل می زنم. باید نورش را برای نگرانی های تاریک آنانی که فردا در کلاسم حاضر می شوند؛ ذخیره کنم.

    پاسخ دادن
  7. الهه شمس

    الهه شمس، استاد حق التدریس رشته نقاشی، دانشکده فنی و حرفه ای سمیه و دانشگاه هنر اصفهان

    «توقف تکرار »

    پیش از کرونا به شیوه های تدریس و اینکه چگونه مطلبی را بیان کنم، آن قدرها فکر نمی کردم.
    هر چه را می دانستم، می گفتم و می گذشتم؛ هر چه بود رضایت بود و یکنواختی حاصل از آن.

    تا زمانی که کرونا چون نقطه توقف این رضایت، سنت دیرینه رو در رویی استاد و دانشجو را مختل نمود.

    در این هنگام دریافتم که آتش سرد شده عشق به یادگیری ، شیوه ای دیگر را می طلبد؛ شیوه ای که خود نوری باشد و آذرخشی باشد برای روشن نمودن انگیزه هایی که چون کهکشان های خاموش شده، در شرف نابودی بودند.

    پاسخ دادن
  8. الهه شمس

    تدریس مجازی و رسالتی سنگین تر

    معلم در تدریس مجازی دیر و یا زود می فهمد که باید بیشتر بداند و چه بسا رسالت سنگین تری تا تدریس حضوری را بر دوش دارد چرا که همزمان باید انگیزه بخش باشد و همدل، صبور در برابر رخوت دانشجو و خلاق برای زدودن کسالت فضای مجازی.

    خلاق برای جستن شیوه های نوین برای پرهیز از هر گونه رکود اشتیاق و اذرخشی برای به ارمغان آوردن نور برای روزهایی تاریک.

    پاسخ دادن