علم، آموزش عالی و بحران خود در ایران

(دغدغه‌های مطرح در میز تخصصی اخلاق و آموزش عالی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی)

 

محمدرضا کلاهی

دبیر علمی همایش و مدیر میز تخصصی اخلاق و آموزش عالی

 

با ورود ایران به دوران جدید خود، به تدریج تصویر ما از خودمان دگرگون شد و تصویر تازه‌ای شروع به شکل‌گیری کرد. مختصات این تصویر تازه، در اصطلاحِ «جامعه‌ی عقب‌مانده»، یا عبارتِ شیک‌ترِ همین معنا، «جامعه‌ی در حال گذار» خلاصه می‌شود. تصور می‌شود شکافی پرناشدنی میان «ما» و «غرب» وجود دارد. تصور ما از این شکاف، ربطی به فاصله‌ی واقعیِ ما از غرب ندارد. از حدود صدوپنجاه سال پیش به این سو، هر روز شباهت ما به غرب بیش‌تر شده است اما به نحوی متناقض، احساس فاصله داشتن و عقب‌ماندگی‌مان از غرب هم گام‌به‌گام شدیدتر شده است. این تصویر فاجعه‌بار چه‌گونه ساخته شده است؟ چرا رابطه‌ی ما با خودمان مختل شده است؟

«خود»، در تقابل و ارتباط با مجموعه‌ای از دیگری‌ها ساخته می‌شود. مهم‌ترین دیگری که ما خود را در تقابل با او تعریف می‌کنیم، ایماژی است به نام «غرب». این ایماژ، نتیجه‌ی گسستن پیوند غرب از زمینه‌ی اجتماعی و تاریخی خودش و ساختن تصویر اسطوره‌ای فریز شده از او است. تصویر بحران‌زده‌ی ما از خودمان، نتیجه‌ی صد سال خیره شدن به این تصویر خیالی از غرب است. غرب خیالی به دو طریق ساخته می‌شود و دو تصویر مختلف تولید می‌کند که در نتیجه‌ی آن، برای ما دو تصویر متفاوت از خود شکل می‌گیرد.

بیگانگی از خود: دوگانه‌ی خودِ ناقص – خود فاسد

در طریق اول،‌ زمینه‌زدایی و تاریخ‌زدایی از غرب آن را چونان محصولی از قبل طراحی شده و دقیق به تصویر می‌کشد که جزءجزءِ آن با حساب‌وکتابی روشن کنار هم چیده شده تا سازه‌ای عظیم و بی‌نقص طراحی کند که باید الگوی امروز ما باشد؛ محصولِ تاریخیْ معصوم که چونان گیاهی مقدس، نطفه‌های بالندگی و پویاییِ بی‌نقص امروزین را از آغاز در درون خود داشته است؛ تاریخی که چیزی نیست جز گام‌به‌گام شکفته شدن و بالنده شدنِ آن نطفه‌ی پاکِ آغازین.

در این تصویرسازیِ آرمانی شده، فرایندهای پرنشیب‌وفراز و گاه خون‌آلودِ همراه با رنج‌ها و عسرت‌ها که تاریخ غرب را ساخته‌اند نادیده می‌مانند؛ فرایندهایی متکثر و ناهم‌ساز که نه برآمده از ذهن‌هایی برتر، که نتیجه‌ی برخورد حوادث تاریخیِ ناهمگونِ کثیری است که وضعیت فعلی را به نحوی پیش‌بینی‌ناپذیر شکل داده‌اند. ما «غرب» را از فرایندهای تاریخی سازنده‌اش جدا کرده‌ایم و چونان امری استعلایی، نازل شده از یک ساحتِ برین، چونان محصول طراحی یک فکر برتر، مخلوق یک ذهن مجرد، امری بی‌زمان و بی‌مکان، آرمانی و بی‌نقص به تصویر کشیده‌ایم. چهره‌ای کمال‌یافته، بی‌نقص، قدرتمند، بی‌زوال، ازلی و ابدی، آرمانی، و اسطوره‌گون از جغرافیایی خیالی به نام «غرب» که هر واقعیتی در مواجهه با آن تاب مقاومت از دست می‌دهد و فرومی‌ریزد؛ از جمله واقعیتِ خود ما. «ما» در پیشگاه «غرب»، به دیگریِ فروتر تبدیل می‌شود؛ دیگریِ ناقصِ جا مانده در گذشته، مانده در سنت، در حال تکمیل شدن، در حالِ گذار. ما خودمان را در مقایسه با غرب می‌شناسیم و نقطه‌ی مقابل غرب می‌بینیم و با میانجی غرب می‌خوانیم. در این مقایسه به تدریج تصویر ما از خودمان نیز از زمینه‌های تاریخی و اجتماعیِ شکل‌دهنده به آن کنده می‌شود و تبدیل به ایماژی غیرتاریخی، بی‌زمان و بی‌مکان و در نتیجه بی‌انعطاف و تصلب‌یافته می‌شود که عکس‌برگردان ایماژ «غرب» است. ما تبدیل می‌شویم به تجسدِ مقدرِ «عقب‌ماندگی».

ما از خودمان هم زمینه‌زدایی و تاریخ‌زدایی می‌کنیم هم‌چنان که قبلاً از غرب کرده بودیم. در این عکس‌برگردان‌سازی، ما تبدیل می‌شویم به محصول مجموعه‌ای از «خطاها»ی تاریخیِ ادراک‌هایی ناتوان؛ زیاده‌خواهیِ روان‌های قدرت‌طلب، غریزه‌های سرکش و خلقیات خودخواه؛ محصول توهم ذهن‌های جن‌زده‌ی دچار ارواح؛ محصول فلک‌زده‌ی روح‌هایی ناپاک که از گذشته‌های دور تا امروز فلاکت کنونی ما را ساخته‌اند. اصطلاح «خلقیات ایرانی» که چونان پدیده‌ای خاص، منحصربه‌فرد و متفاوت از همه‌جا بازنموده می‌شود که ذاتیِ ایرانی است، همیشه بوده و هم‌واره خواهد بود و در پشت ناتوانایی‌های ایرانی نهفته است، محصول چنین فضایی است. در این اصطلاح نیز از ایرانی و خلقیات او زمینه‌زدایی و تاریخ‌زدایی می‌شود.

در این فرایند ما به تدریج از خودمان بیگانه شده‌ایم؛ همچنان که پیش از آن از واقعیت غرب هم بیگانه شده بودیم. ما نمی‌توانیم با خودمان رابطه‌ای مستقیم، پویا و مؤثر داشته باشیم. پیوندِ مستقیم و مؤثرِ ما با خودمان قطع شده است چرا که واسطه‌ی «جامعه‌ی عقب‌مانده» میان ما و خودمان حائل شده است. ما خودمان را با میانجی «جامعه‌ی عقب‌مانده» می‌بینیم و با واسطه‌ی این تصویر با خودمان رابطه برقرار می‌کنیم. بنابراین در واقع با خودمان رابطه برقرار نمی‌کنیم بلکه با تصویری معوج و غیرواقعی از خودمان رابطه برقرار می‌کنیم. این اختلال در رابطه با خود، همان ازخودبیگانگی است.

ذیل تصورِ جامعه‌ی عقب‌مانده، رابطه‌ی ما با تمام اجزاء زندگی ایرانی دچار بحران می‌شود: رابطه‌ی ما با سیاست ایرانی، کالای ایرانی، سبک زندگی ایرانی، خانواده‌ی ایرانی، ذهنیت ایرانی، فهم ایرانی، سنت ایرانی، مدرنیته‌ی ایرانی، افراد ایرانی و «خود» ایرانی. این بحران در برقراری ارتباط با خود و اطرافیان خود و ویژگی‌های خود، همان بحران اخلاق است.

البته بخش‌های مختلف جامعه‌ی ایرانی ممکن است به میزان‌های متفاوت و به شکل‌های مختلف دچار مشکلات و حتا بحران‌هایی باشند. ما از فساد اداری، ناکارآمدی بورکراتیک، استبداد سیاسی، ضعف صنعتی، سوء مدیریت، آشفتگی اقتصادی، سستی روابط اجتماعی، بی‌اعتمادی عمومی، ضعف ارزش‌های اخلاقی و ده‌ها مشکل دیگر رنج می‌بریم. آن‌چه در این‌جا از آن صحبت می‌شود، نقص، فساد، کاستی و بحران در درون جامعه‌ی ایران و درون اجزاء مختلفِ آن نیست. مسأله، نحوه‌ی رابطه‌ی ما با این اجزاء است. مسأله آن است که ما با خودمان، با جامعه‌ی خودمان و به‌ویژه با هر کدام از مشکلات خودمان چه‌گونه مواجه می‌شویم. موضوع، بحران در «رابطه‌ی» ما با خودمان و جامعه‌ی خودمان، با اجزاء مختلف این جامعه و با مشکلاتِ مبتلابه این جامعه است، نه بود یا نبودِ مشکل و بحران در درونِ جامعه و در هریک از اجزاء آن. رابطه‌ی ما با خود و با مشکلات خود دچار اختلال است. ما با مشکلات‌مان مواجه نمی‌شویم. رابطه‌ی ما با اجزاء جامعه و با مشکلاتِ این اجزاء گسیخته است. عامل این گسیختگی، ایماژ «جامعه‌ی عقب‌مانده» است. ایماژ «جامعه‌ی عقب مانده» میان ما و مشکلات ما قرار گرفته و امکان مواجهه‌ی ما با خودمان و با مشکلات و نواقص و فسادهای‌مان را از ما گرفته است.

در مواجهه با هر مشکلی، یک پاسخ واحد داریم: این که ما عقب‌مانده‌ایم. گویا «عقب‌ماندگی» عامل اصلی و شاه‌کلید تبیین کننده‌ی مشکلات است. مشکلاتِ مختلفِ ما، هر کدام علت‌های خاص خود و تبیین خاص خود را ندارند. همه‌ی مشکلات، یک عامل واحد دارد و آن «عقب‌ماندگی» است. ما نمی‌توانیم با مشکلات‌مان روبه‌رو شویم، درباره‌ی آن‌ها فکر کنیم، علت‌ها را بیابیم، آن‌ها را تحلیل کنیم و درباره‌شان اقدامی انجام دهیم. چرا که یک علتِ واحد، یک علت‌العلل وجود دارد که میان ما و مشکلات‌مان قرار گرفته و مانع مواجهه‌ی ما با مسأله می‌شود. هر لحظه که اراده کنیم با مسأله‌ای روبه‌رو شویم، این علت‌العلل خود را وسط می‌اندازد و بین ما و مشکلات‌مان فاصله می‌افکند: عقب‌ماندگی. گویا برای این که بتوانیم با مشکل‌مان مواجه شویم ابتدا باید «عقب‌ماندگی» را حل کنیم.

در حالت عادی مواجهه با مشکل، «نگرانی» پدید می‌آورد. «نگرانی» انرژی اصلیِ محرکِ فرد در اقدام برای رفع مشکل است. نگرانی اگر شدید شود به اضطراب می‌انجامد. در درون این نگرانی و اضطراب، احساس مسئولیتی نهفته و با آن آمیخته است. این نگرانیِ مسئولانه، نقشی برای فرد در بروز یا در رفع مشکل قائل است. نگرانی و احساس مسئولیت یا ناشی از احتمالِ نقش داشتنِ فرد در بروز مشکل است یا ناشی از امکانی است که فرد برای کمک کردن در رفع مشکل دارد. این نگرانیِ مسئولانه،‌ ماهیت اخلاقیِ لحظه‌ی مواجهه‌ی فرد با یک مشکل را تشکیل می‌دهد. در این نقطه‌ی نگرانیِ مسئولانه است که فرد با مشکل مستقیماً پیوند می‌خورد. این‌جا آن لحظه‌ی اخلاقی است که فرد احساس می‌کند می‌تواند و باید کاری بکند؛ چون او به اندازه‌ی خود درباره‌ی وضعیتِ خود مسئول است. این‌جا جایی است که فرد به درون وضعیت مشکل‌دار می‌رود و بخشی از آن می‌شود و امکان کنشِ اخلاقی می‌یابد.

اما ما، در مواجهه با مشکلات خود «نگران» نمی‌شویم، «عصبانی» می‌شویم. از عامل پدیدآورنده‌ی مشکل عصبانی می‌شویم. «عامل پدیدآورنده‌ی مشکل» همان چیزی است که میان ما و مشکل حائل می‌شود و اجازه‌ی مواجهه‌ی مستقیم با مشکل به ما نمی‌دهد. ما در مواجهه با مشکل، نگران نمی‌شویم چرا که اساساً با مشکل، مستقیماً مواجه نمی‌شویم. میان ما و مشکل حائلی وجود دارد که او را مسئول پیدایش مشکل می‌دانیم. این همان نقطه‌ای است که مسئولیتِ اخلاقی خود را نفی می‌کنیم. احساس مسئولیت، عاملی است که فرد را با مشکل پیوند می‌زند، به درون مشکل می‌برد و به بخشی از مشکل تبدیل می‌کند. در نتیجه، از آن‌جا که او خود بخشی از مشکل است، رفتار او بر مشکل اثرگذار است پس می‌تواند برای آن اقدامی بکند. سلب این مسئولیت، ما را از مشکل جدا می‌کند و در نتیجه هر اقدامی از سوی ما را بی‌معنا و بی‌اثر می‌سازد. ما نه در بروز مشکل نقشی داشته‌ایم، نه در رفع آن مسئولیتی داریم و نه اقدامِ ما از امکان اثرگذاری برخوردار است. ما از مشکل منفک و جدا هستیم چرا که عامل اصلی جای دیگری است. عامل اصلی، «عقب‌ماندگی» است و تا این عامل رفع نشود، مشکلات ما حل نخواهد شد. گویا عامل «عقب‌ماندگی» که علت تمام مشکلات است، از ما نیست و بخشی از همین وضعیتِ ما نیست و ما خود هم بخشی از همین وضعیت عقب‌مانده نیستیم. عقب‌ماندگی یک «وضعیت»، که از مجموعه‌ی مشکلات ترکیب شده است نیست. یک «ایماژ» است بیرون از مشکلات و عامل پدید‌آورنده‌ی آن‌ها. یک عامل خارجی که در ساحتی بی‌زمان و بی‌مکان حضور دارد. یک «اسطوره».

ما به جای آن که نگران شویم و احساس مسئولیت کنیم، عصبانی می‌شویم و کنار می‌کشیم. مشکلات برای ما نگران کننده نیست، برخورنده است. به ما برمی‌خورد که چرا دچار فلان مشکل شده‌ایم. دائم با لفظ‌های متأسفانه، مشکلات را به جایی دیگر حواله می‌دهیم. برای خود شأنیتی قائلیم که ما را فراتر از مشکلات می‌نشاند. در شأن ما نیست که دچار چنین مشکلاتی شویم. بنابراین در شأن‌مان هم نیست که با آن‌ها پنجه‌درپنجه شویم و اقدامی بکنیم. ما بالاتر از سطح مشکلات ایستاده‌ایم. این، انفکاکِ ما از مشکلات‌مان و به عبارت دیگر انفکاک ما از وضعیت‌مان، همان ازخودبیگانگی است و آن‌چه این فاصله را ایجاد کرده ایماژ «عقب‌ماندگی» است. این وضعیتی است که در طول صدوپنجاه سال گذشته، در نتیجه‌ی روابط قدرت نابرابر جهانی به تدریج در میان ایرانیان شکل گرفته و روزبه‌روز قوت یافته است.

اما زمینه‌زدایی از غرب از راه دیگری نیز صورت می‌پذیرد که وارونه‌ی روش قبلی است و تصویری دیگری از غرب می‌دهد که وارونه‌ی تصویر قبلی است، اما باز هم از زمینه‌ی واقعی گسسته و در نتیجه باز هم سنگ‌شده و بی‌انعطاف است و ناتوان از شکل دادن ارتباطی مؤثر با زمینه و زندگی غربی. در این تصویر دوم، معکوسِ تصویرِ اول، غرب، تجسم فساد و انحطاط است. در این نگاه اصالتی ازلی برای بشر مفروض دانسته می‌شود که شکل کامل آن، در گذشته‌هایی دور، در شرق به ظهور رسیده بوده است. غربِ امروز، آخرین مرحله از زوالی است که بشر ممکن است در نتیجه‌ی انحراف از آن اصالت اولیه به آن مبتلا شود. غرب در این تصویر نیز نه مجموعه‌ای از عناصر متکثر و متفاوت، که در بسیاری نقاط با هم تضاد و تعارض هم دارند، که مجموعه‌ای یک‌دست و یک‌پارچه دیده می‌شود که یک‌جا به قهقرا می‌رود.

در هر دو رویکرد فوق، غرب و شرق کلیت‌هایی تلقی می‌شوند که اولاً هر یک در درون خود یک‌پارچه و منسجم‌اند و ثانیاً با هم تفاوتی بنیادین دارند. در رویکرد اول، غرب کلیتی متکامل و شرق کلیتی عقب‌مانده است؛ و در رویکرد دوم، برعکس، غرب کلیتی فاسد و شرق کلیت معصومی است درگیر آلودگی به فساد غرب. در این هر دو دیدگاه، برای شکل دادن تصویرهای یک‌پارچه و متعارض از شرق و غرب، از یک طرف تنش‌ها و تفاوت‌ها و پراکندگی‌های درون هر یک از این دو کلیت نادیده گرفته می‌شوند و از سوی دیگر مشابهت‌ها و هم‌سانی‌های میان این دو کلیت کنار گذاشته می‌شوند. این تصویرسازی‌ها پیامدهای تعیین کننده‌ای برای علم و آموزش عالی دارند.

بیگانگی از علم: دوگانه‌ی علم جهانی – علم بومی

یکی از شدیدترین بیگانگی‌ها از وضعیت، بیگانگی از علم است. علم و نظریات علمی نیز در نظر ما از واقعیت‌هایی زنده و مرتبط با زیست واقعی جدا شده است. ما علم و نظریه‌های علمی را از زمینه‌های اجتماعی و تاریخی شکل‌گیری خود کنده‌ایم و به اموری متصلب، خشک و بی‌انعطاف تبدیل کرده‌ایم. (هم‌چنان که قبلاً «غرب» را از زمینه‌های تحول و پویایی خود جدا کرده بودیم).

نظریه‌ی علمی در واقعیت خود، در مبدأ شکل‌گیری‌اش، مجموعه‌ای از تلاش‌های فکری است برای حل مسائل و مشکلاتِ معین و زمینه‌مند در مقطع خاصی از تاریخ و درون مناسبات اجتماعی و سیاسی خاص. «روش تحقیق» نیز چیزی نیست جز همین فرایند حل مشکل. بنابراین ردی از چیستی مشکل و چه‌گونگی فرایند حل مشکل، هم بر نظریه‌ی علمی و هم بر روش تحقیق موجود است. دانشمند، انسانی است با تمایلات و گرایش‌های شخصی و گروهی، سود و زیان‌های مادی و مقاصد سیاسی که به دلایل معینی تصمیم می‌گیرد به موضوع مشخصی بپردازد. او در استخدام دستگاه بوروکراتیکی قرار دارد که بخشی از مناسبات سیاسی و اقتصادی معینی است که هدف‌های مشخصی را دنبال می‌کند و در چهارچوب آن هدف‌ها، به موضوعاتی بودجه اختصاص می‌دهد و موضوعات دیگری را کنار می‌گذارد. علم و روش تحقیق، در چنین فرازونشیبی شکل می‌گیرد. رابطه‌ی زنده و سازنده‌ی ما با علم باید آن را در متن چنین فرازونشیبی قرار دهد.

اما تصویر ما از علم نیز مانند تصویر ما از کلیت غرب، به دو شیوه‌ی وارونه‌ی هم، از زمینه‌ی اجتماعیِ تولید علم کنده می‌شود. در تصویر اول، کل فرایندِ پیچیده‌ی شکل دهنده به نظریه‌ی علمی حذف می‌شود. علم برای ما محصول ذهن‌های مجرد است نه نتیجه‌ی فرایندهای اجتماعی و سیاسی. هم علم و نظریه‌ی علمی و هم روش پژوهشِ علمی را گوهرهایی می‌دانیم که فکرهای عمیق و ذهن‌های نابغه در خلوت خود در دفترهای کار یا آزمایشگاه‌ها با تلاش بسیار و سختیِ زیاد از اقیانوس حقیقت صید کرده و در اختیار ما نهاده‌اند. این گوهر، چیزی که در یک فرایندِ زمان‌مند و مکان‌مند «ساخته» شده باشد نیست؛ چیزی است که از پیش در دریای حقیقت موجود بوده و دانشمند، فقط آن را «کشف» کرده است. و در تصویر دوم، «علم غربی» درون کلیتِ فاسدِ غربی و بخشی از همان کلیت، و آلوده به فسادِ آن کلیت است. بنابراین کل ساختار علم، یک‌جا آلوده و غیرقابل اعتماد است و باید دور ریخته شود و علمی که از سرچشمه‌های ناب شرقی نشأت گرفته باشد جایگزین گردد.

در هر دو تصویر، علم از فرایند ساخته شدن‌اش جدا می‌شود. علم، به یک واقعیت از پیش موجود تبدیل می‌شود نه یک «فرایند» در حال دگرگونی. تصویری صلب، تغییرناپذیر، اسطوره‌گون و در نتیجه نقدناپذیر از علم شکل می‌گیرد. نتیجه‌ی انفکاک علم از فرایندهای ساخته شدن و شکل گرفتن‌اش، تبدیل شدنِ آن به امری زمینه‌زدوده، بی‌زمان و بی‌مکان است؛ یا امری استعلایی که باید در برابرش کرنش کرد، چیزی که جایی برای نقدش وجود ندارد؛ یا امری منحط که باید یک‌سره دورش انداخت و باز هم  جایی برای نقدش وجود ندارد. در تصویر اول، روش علمی که در مصدر خود، فرایندی خلاق و پویا برای مواجهه با مشکلات است به تکنیک‌هایی فرمولیزه تبدیل می‌شود؛ به ماشینی که اگر داده‌ها به ورودی‌اش ریخته شود، یافته‌ها از خروجی آن بیرون خواهد آمد. و در تصویر دوم، «روش تحقیقِ غربی» به عنوان فرایندی مادی‌زده و مبتنی بر عقلانیت زمینی و بی‌بهره از شهود معنوی، یک‌سره کنار گذاشته می‌شود.

در این هر دو تصویر، متصلب شدن علم، به تصلب رابطه‌ی ما با علم می‌انجامد. رابطه‌ی پویا و دگرگون کننده با علم، به رابطه‌ی مسحورکننده تبدیل می‌شود که نتیجه‌اش یا انقیاد است یا فرار؛ و در هر صورت، نه نقد.

در تصویر اول علم اکسیری می‌شود که می‌تواند هر مسی را به سرعت طلا کند و هر مشکلی را به سادگی مرتفع سازد. اما اگر اکسیرِ نظریه‌ی علمی را مشکلی زدیم و عمل نکرد، از آن‌جا که خودِ نظریه را بخشی از مشکل و بخشی از فرایند حل مشکل نمی‌دانیم، آن نظریه را از فرایند نقد و بازاندیشی معاف می‌داریم و ایراد را یا متوجهِ خود مشکلِ مورد بحث می‌کنیم یا معطوف به درک و فهم خود از نظریه. با نظریه وارد چالش نمی‌شویم و آن را نقد نمی‌کنیم؛ چرا که نظریه را کامل و تمام می‌پنداریم و قابل کم‌وزیاد شدن نمی‌دانیم. همچنین تلاش نمی‌کنیم از خلال وارد شدن به عمق مسأله، و درگیر شدنِ عمیق با آن، نظریه‌ها را در این فرایند دچار جرح و تعدیل سازیم و نسخه‌های بدیعی از تدوین کنیم که تناسب بهتری با موضوع پیدا کند. تصلب علم اجازه‌ی درگیر شدن با آن را نمی‌دهد. علم در نگاه ما جایگاهی والاتر از چون‌وچرا و انتقاد دارد. بنابراین اگر نظریه نتواند مشکل‌مان را حل کند، می‌پنداریم که حتماً یا آن مشکل، صلاحیت و مشروعیت آن را نداشته که توسط علم رفع شود یا ما درک درستی از نظریه نداشته‌ایم. به این ترتیب مشکلات، به دو دسته تقسیم می‌شوند: مشکلات مشروع، آن‌ها که توسط نظریه‌های علمی و با به کار گیری فرمول‌های روش تحقیق رفع می‌شوند؛ و مشکلات نامشروع که نظریات علمی و فرمول‌های روشی بر آن‌ها کارگر نیست. این، همان بحرانی است که گفته شد در رابطه‌ی ما با مشکلات‌مان وجود دارد.

اما هنگامی فکر می‌کنیم درک‌مان از نظریه و روش دقیق و کامل نبوده است، این همان لحظه‌ای است که با خودمان با میانجی ایماژ عقب‌ماندگی برقرار می‌کنیم. گویا «عقب‌ماندگیِ ما» اجازه‌ی درک درستِ «نظریه‌های آن‌ها» را نمی‌دهد. این احساس، ما را از درگیر شدن در نظریه و نقد کردن نظریه ناتوان می‌کند. از مسیری متفاوت، دوباره از نقدناپذیری نظریه سردرمی‌آوریم.

اما به هر حال هنگامی که نظریه مشکل را رفع نمی‌کند ما که در چهارچوب نگاه اکسیرگون به نظریه گرفتاریم، و مشکل را درک نادرست خود از نظریه می‌پنداریم، هرچه بیش‌تر بر درک نظریه پامی‌فشاریم و از طرف مقابل از آن‌جا که مشکلات خود را نامعتبر می‌دانیم، هرچه بیش‌تر از مشکلات و از زمینه غافل می‌شویم. غفلت از زمینه و پیچیدن به نظریه یکی از ویژگی‌های دانشگاه‌های ما است که به تشدید بیگانگی از خود و از وضعیت خود منجر می‌شود. روزبه‌روز از زمینه‌ي اجتماعی و تاریخی خود بیش‌تر فاصله می‌گیریم و در نظریه‌های انتزاعیِ منجمد شده بیش‌تر فرو می‌رویم.

اما تصویر دوم، تصویر علمِ فاسد نیز، باز به همان اندازه همچنان درگیر نظریه است و غافل از زمینه. در چهارچوب آن تصویر نیز هنگامی که نظریه مشکل را حل نمی‌کند، باز ایراد در فساد نظریه دانسته می‌شود و راه حل، ساختن «نظریه‌ی بومی» تلقی می‌شود که از عمق جان شرقی برآمده باشد؛ نه نظریه‌ای که از خلال درگیری با خودِ مسأله به نحوی زمینه‌مند شکل بگیرد

به این تریتب در هر دو تصویر، ناتوانی از رابطه‌ی پویا و دگرگون‌ساز با علم، به ناتوانی از رابطه‌ی دگرگون‌ساز با خود و با مشکلات خود می‌انجامد. توان دگرگون کردن موقعیت خود و بیرون آمدن از وضعیتی که در آن گرفتاریم را از دست می‌دهیم. کندنِ علم از زمینه‌ی تولیدش به کنده شدن علم از زمینه‌ی کاربردش می‌انجامد. علمِ ازلی و ابدی و فارغ از زمان و مکان، هم‌چنان که پیوندش را از مبدأ می‌گسلد، از مقصد نیز گسسته می‌شود. چنین علمی با هیچ زمینه‌ای پیوند نمی‌خورد.

 

 

دسته بندی: گفت‌و گو

نوشتن دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *