جست‌و‌جوی همه منابع

در رابطه با تعامل بین تکنولوژی و جامعه انسانی و تاثیرات متقابل آن بر یکدیگر مباحث بسیار زیادی مطرح شده است. برای مثال در یک سر طیف برخی معتقدند که تکنولوژی به شکلی مستقلانه در زمینه ای اجتماعی توسعه می¬یابد و در سر دیگر این طیف دیدگاه هایی وجود دارد که معتقد است زمینه اجتماعی است که تعیین می کند تکنولوژی چگونه توسعه یابد. به هر حال مساله تعامل بین تکنولوژی و جامعه و به ویژه این پرسش که آیا این تکنولوژی است که جامعه را تعیین می کند یا بالعکس، مدت ها است که بر فلسفه تکنولوژی سایه افکنده است. در تمام دوران زندگي انسان، آدمي براي رسيدن به كمال در جستجوي دانش و معرفت بوده است. از اين روي تکنولوژی در همه زمينه هاي علمي و معرفتي به وجود آمد كه موجب شكوفايي زندگي انسان در زمينه هاي اقتصادي، فرهنگي، سياسي، اجتماعي و هنري و حتي اعتقادي شده است.
اما نکته اصلی این است که نمی توان انکار کرد که در چند قرن گذشته تکنولوژی به شکل بسیار شگفت اوری پیشرفت کرده است. از این حیث مباحثاتی که اکنون مطرح است حول كاربرد تكنولوژي در زندگي و دوره¬هاي مختلف تاثيرگذاري تكنولوژي بر زندگي انسان می چرخد، برای مثال تاریخ بشر را به سه دسته كشاورزي، صنعتي و فراصنعتي تقسيم کرده اند که همگی حول تکنولوژی برتر زمان خود ترسیم شده است.
با نگاهي به تكنولوژي عصر حاضر در قلمرو زندگي فردي و تعمق در اثرات مثبت و منفي تكنولوژي در اين زمينه، مي توان روند تغييرات رو به رشد نحوه زندگي انسان را احساس كرد. محصولات تكنولوژي كه هر روز به بازار مصرف وارد مي شود، فرهنگي جديد نيز با خود به ارمغان مي آورند و انسان به عنوان يك مصرف كننده صرف توليدات مادي و معنوي تكنولوژي، آن را ميپذيرد و خود را بدان وابسته مي داند. اما نکته اینجا است که تاثیرات این تکنولوژی ها تا چه حد بوده و چه حوزه هایی را در بر میگیرد.
هر چند مفروض بر این است که علم و تکنولوژی همواره بر اجتماعات انسانی تاثیرگذار بوده اند، اصولا فلسفه آنها نیز تغییر در جامعه انسانی بوده است، اما چنین تصوری عمدتا مربوط به عصر کنونی و در نهایت بعذ از روشنفکری است. به واقع تا پیش از عصر مدرن علم نه به عنوان امری که می تواند به زندگی بشر کمک کرده و آن را تغییر دهد، بلکه به عنوان روشی برای کشف حقیقت مورد توجه قرار می گرفت.
برای مثال افلاطون با دوانگاری بین عالم مُثُل و عالم دوکسا، مرزی بین حقیقت و واقعیت قائل می-شود و با ازرش¬گذاری بین این دو، عالم مثل را منبع و سرچشمه حقیقت و درخور تفکر انسانی میداند و عالم این جهانی را مربوط به دوکسا میداند که جایگاه چندانی در تفکر فلسفی ندارد. از این رو از نظر افلاطون، شاید به معنایی علم، نه بر اساس حواس و تجربه، بلکه بر اساس تفکر و عقل انتزاعی است که پدیدار میشود. بنابراین علم و تکنولوژی به معنای افلاطونی و سنتی آن رابطه چندانی به جهان به طور کلی و اجتماع انسانی به طور خاص ندارد. علم تنها به کشف حقیقت هایی منحصر می شود که در کنه و ذات هستی جریان دارد.
اما چنین ایده های متافیزیکی به ویژه در عصر روشنگری به شدت مورد انتقاد قرار می گیرد و تعاریف جدیدی از علم و دستاوردهای آن از جمله تکنولوژی ارائه می¬شود. بر همین مبنا، هدف علم در حقيقت تسلط بر طبيعت و شناخت بيشتر آن و به وجود آوردن نظريه است و به ‏عبارت ساده‌تر مي‌توان گفت؛ هدف علم تشريح كليات و بدست دادن روابط علت و معلولي براي وقايع طبيعي در اين ‏جهان بيكران است كه عموماً چنين تشريحي را در ابتدا نظريه علمي‌در خصوص آن واقعه مي‌خوانند. در چنین دیدگاهی علم بیش از آنکه ابزاری برای شناخت حقیقت مطلق آن باشد، ابزاری است برای سلطه بر طبیعت. نتیجه امر آن است کهفيلسوف ديگر نبايد درباره وجود و هستي به تامل بپردازد و گزاره هاي کلي در اين باره اظهار کند.فيلسوف بايد علوم تجربي را با همديگر مقايسه کند و نتايج کلي از آنها به دست آورد. هر شناخت اصيل بايد از روش هاي علوم تجربي برآمده باشد. در چنین تعریفی از علم، نيروها يا جوهرهايي که فراسوي واقعيات و قوانيني است که در علوم وجود دارند، انکار مي شود. تنها آن چيزهايي واقعيت دارند که در علوم تجربي از آنها بحث مي¬شود از اين رو در علم جدید نياز به مابعدالطبيعه و موجودات مجرد نداريم. چنین تصوری از علم تا آنجا پیش می رود که آگوست کنت زندگی بشر را به سه دوره متمایز کرده و عصر حاضر را عصر علم گرایی یا پوزیتیویسم نامید.