جست‌و‌جوی همه منابع

استراتژی یک موضوع بحث برانگیز و انتقادی در نظریه سازمانی است. میدلمیست و هیت (۱۹۹۸، همچنین هیت، آیرلند و میدلمیست ، ۲۰۰۵) استراتژی را در معنای کلی آن به مثابه “استفاده و تخصیص منابع سازمانی جهت پیاده سازی اهداف “بلندمدت” و استراتژی نهادی را به مثابه “طرح اصلی”کنش برای دستیابی به اهداف بلندمدت کل سازمان(در عوص یک بخش از آن) تعریف می کنند. استراتژی در عوض اولویت های فردی یا اداری، تمرکز بر اهداف در سطوح سازمانی را ترویج می کند و تاکیدش در عوض دستاوردهای کوتاه مدت بر اهداف بلندمدت است. به هر حال، ورای چنین تمرکز بنیادینی، پژوهشگران سازمانی، در فرضیات و مفهوم پردازی های شان درباره استراتژی، با هم متفاوت هستند. با این حال سوالات فراوانی درباره  معنای استراتژی چه کسی آن را تعریف میکند، شامل چه چیزهایی می شود و چه چیزهایی را دربر نمی-گیرد، چه اهدافی را دربر می گیرد، پیامدهای پیش بینی شده  چنین نتایجی چیست؟ وجود دارد (پرسلی و لسلای ، ۱۹۹۹).
یکی مفهوم پردازی مربوط به استراتژی، بر نیاز به تعهدات داخلی بین فرآیندهای سازمانی و اهداف عملکردی بلندمدت تاکید دارد. در این الگو، رهبران سطوح بالا یک طرح استراتژی، که شامل اهداف سازمانی نیز می شود را شکل میدهند که به اهداف خاصی برای هر واحد در آن سازمان مرتبط می شود. طرح های اجرایی واحدها برای دستیابی به چنین اهدافی را طراحی می کنند و عملکردها به منظور سنجش پیشرفت به سمت دستیابی به اهداف مورد ارزیابی قرار می گیرد. هدف، بهبود عملکرد یا ملزم کردن فعالیت ها به اهداف سازمانی ویژه ای است. چافی (۱۹۸۵) این فرآیند را به عنوان الگوی خطی استراتژی تعریف می کند. استراتژی از طریق یک فرآیند ترتیبی توسعه می یابد که به یک مسیر عقلانی از رفتارها و اهداف منجر می شود (چاندلر ، ۱۹۶۲).
مفهوم پردازی دیگری از استراتژیمعتقد است که استراتژی “یک اربطه مهم بین سازمان و محیط اش فراهم می آورد”(هاچ ، ۱۹۹۷، ص ۱۲۳). استراتژی می تواند به مثابه واکنش سازمان به جهان بیرونیِ دائما در حال تغییر و پیچیده، نگریسته شود. این نگاه وسیع نشان می دهد که استراتژی، در عوض منفعل یا واکنشی بودن، یک امر بسیار فعال است و چشم اندازی به سوی اعمال مورد نیاز سازمان در آینده ای نزدیک و بلندمدت برای موفقیتهای مستمر است. این امر نه تنها شامل تاکیدی جدی بر آموزش و تکنیک های تحلیلی برای فهم و کاربرد دادهها می شود، بلکه به موضوعاتی به عنوان شیوه های عملی نگاه می شود که سازمان درونی را به سمت یک نیروی پویا که میتواند به شکل باکفایت و تاثیرگذاری با چالش های محیط بیرونی ارتباط برقرار کند، تغییر شکل میدهد (چارزانکوپسکی ، ۲۰۰۵، پتیگرو ، توماس و ویتینگتون ، ۲۰۰۲). چافی(۱۹۸۵) این رویکرد را به مثابه یک الگوی انطباقی، معرفی میکند. این الگو نشان می¬دهد که یک استراتژی موفقیت آمیز، تا حدی به توانایی سازمان در منحرف شدن از الگوهای موجود رفتاری، فرهنگ وساختار، به منظور سازگار شدن با محیط بیرونی در حال تغییر بستگی دارد (آنسوف و سولیوان ، ۱۹۹۱، لاو و آبراهامسون ، ۱۹۹۲).
به هر حال، هنوز هم دیدگاهای دیگردرباره استراتژی، مسائل روزافزونی را جهت توصیف محیط بیرونی و پیش بینی آینده این محیط شناسایی میکند و در عوض طرفدار مرکززدایی بیشتر و واکنش های سازمانی نسبتا مرتبط هستند. در این الگو، استراتژی را تنها می توان با نگاه به گذشته، شامل ثبت آن چیزهایی دانست که چگونه سازمان به محرکهای محیطی متنوع در طول یک دوره قابل توجه زمانی پاسخ میدهد(مینتزبرگ، آلسترنر، لمپل ، ۱۹۹۸). در چنین الگوی برآیندی، استراتژی یک فرآیند معناسازی است که از طریق آن سازمان الگوهای همبسته فعالیت را مشخص مینماید(مینتزبرگ، ۱۹۹۴، مینتزبرگ و واترز ، ۱۹۸۵). هنگام کاربرد الگوی برآیندی ، رهبران سازمانی الگوهای تاریخی و جاری فعالیت را انعکاس میدهند. آنها معنایی از چنین الگوهایی را با ایجاد تبیینی شکل میدهند که الگوها را به ماموریتهای نهادی و انتظارات بیرونی مرتبط میسازد. استراتژیِ برآیندی میتواند نشان دهد که چگونه سازمان در طول زمان با محیطاش تنظیم میشود(هاردلی، لانگلی، مینتزبرگ و رُز ، ۲۰۰۳) و اینکه سازمان چگونه میتواند محیطی را که در آن عمل میکند، اصلاح کند. این تنظیمات و اصلاحات لزوما یک پاسخ طراحی شده و قصدمند به محیط را انعکاس نمیدهد. به واقع، الگوهای همبسته فعالیت(یعنی استراتژی) ممکن است از طریق آموزش آزمون – خطا، الگوهایِ تاریخی کنش متقابل یا اقبال بلند ظهور یابد.
استراتژی، همچنین به عنوان یک نماد مهم، یک داستان یا روایت درونی ارائه میشود که تفکرات رهبران و اعضاء سازمان را هدایت میکند(جیویا و توماس ، ۱۹۹۶). زمانی که داستان استراتژیک یک سازمان به گروههای درونی و بیرونی گفته می¬شود، دریافت آنان از سازمان باهم همپوشان می¬شود و یک فهم عمومی از اهداف، رفتارها و بروندادهای نهاد را در نزد افراد ایجاد میکند(بورمن ، ۱۹۹۶، گراگان و شیلدز ، ۱۹۹۲). این ایده الگوی نمادین استراتژی را انعکاس میدهد. برای مثال گفتن این امر راحت است که چگونه فهم مشترک برای ساخت یک استراتژی موثر در آموزش عالی اهمیت بالایی دارد. تصور از حاکمیت مشترک، برای نمونه، بر فهم متقابل هرچند ناگفته توافقات درباره معنای نهادینهشده، ارزشها، اهداف و شیوههای رفتار درمیان معتمدین، مدیران و اعضاء هیات علمی مبتنی است.
نهایتا، نظریه پردازان پست مدرن مسائلی انتقادی راجع به صوت¬بندی استراتژی را مطرح میکنند (دیتز ، ۱۹۹۲، مامبی ، ۱۹۸۸). آنها بحث میکنند تعیین نقاط قوت و ضعف سازمان، بر مبنای ارزیابی اهداف خنثی که به شکل عامی معیارهای مورد توافقی را به کار میبرد، نیست. به واقع، تصمیمات درباره نقاط قوت، ضعف و معیارهای ارزیابی به اعمال و ارزش های سیاسی وابسته است. ارزش قائل شدن برای یک برنامه علمی خاص، به عنوان یک قدرت نهادی، برای نمونه ممکن است صرفا داده های حمایت کننده از شاخص-هایی عینی همچون نمره های آزمون را انعکاس ندهد و کنش هایی که از این استراتژی پیروی می کنند نیز ممکن است به این امر وابسته باشند که زنجیره قدرتمند آن اداره چگونه است یا درباره  این امر باشد که فارغ التحصیلان این برنامه از بعد سیاسی چگونه با هم ارتباط دارند. بنابراین اگر توسعه استراتژی حداقل تا حدی یک کنش سیاسی باشد، پس فهم این امر اهمیت دارد که تفسیر چه کسانی از محیط، تصمیم گیری ها را هدایت می کند و چه کسی مسئول توسعه استراتژی در یک سازمان خاص است.
بنابراین استراتژی می تواند:
• مسیری عقلانی بین رفتارهای فردی/ گروهی و اهداف سازمانی فراهم آورد(الگوی خطی )؛
• دانش و پاسخگویی به شرایط بیرونی را ارتقاء بخشد(الگوی تطبیقی )
• ثبتی تاریخی از روش¬های پیشین را شکل دهد که به افراد کمک می کند معنایی از وضعیت کنونی حیات سازمانی را شکل دهند (الگوی فرآیندی)
• به مثابه داستانی به کار رود که رفتار سازمانی را به مخاطبان بیرونی و درونی شرح می¬دهد(الگوی نمادین )
• تعادل قدرت درون یک سازمان را همچون قدرت نسبی گروه های ذینفع را بازتاب دهد(پست-مدرن )
از سوی دیگر، نظریه سیستم ها بر اهمیت کنش های متقابل بین مرزی و ترویج سهام داران کلیدی در توسعه استراتژی تاکید می ورزد. در همین راستا،عمدتا پنج الگوی مفهومی از استراتژی های شناخته شده وجود دارد: استراتژی های خطی، تطبیقی، فرآیندی، نمادین و پست مدرن.